X
تبلیغات
رایتل
پشم سنگ عایق الاستومری
سه‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1388
توسط: آلفا پک

وصبح با صدای دادو فریاد چشمهام را باز کردم



باز هم دعوای کهنه و همیشگی مامان و بابا ؛نمیدونم ک این دادو فریاد ها کی تمام میشه امیدوارم دوباره کار به کتک کاری نکشه که البته بعیده هنوز گیج بودم که صدای گریه ها و ناله های مامان وادارم کرد که زود تر از اطاق خارج بشم و شروع کنم به التماس کردن به بابا که دست از سرش برداره ؛ اون سال من تازه دانشگاه قبول شده بودم و دختر بزرگ خانه بودم و دوخواهر داشتم که اون موقع یکشون اول راهنمائی بود و یکی اول دبستان ؛ بابا وضعیت مالی خیلی خوبی داشت که یک دفعه با یک خرید اشتباه افتاد تو دست انداز مالی و پول نزول کرد و آخرم با همین نزول ورشکست شد و از همان زمان بد خلقی و بد رفتاریش تو خانه شروع شد نمیدونم چرا بابا وقتی پولش تمام شد خودش هم تمام شد !!!

به هر حال زندگی همینطور پیش میرفت با این دعوا ها و کشمکشها که حالا دیگه هر روزه شده بود .

بعد از اینکه مامان را از دست بابا نجات دادم مثل یک قهرمان که از جنگ جهانی برگشته حاضر شدم و رفتم دانشگاه اونروز کلاس داشتم و اصلاً حوصله نداشتم ؛ عصر که برگشتم خانه دیدم مهمان داریم یکی از دوستان قدیمی بابا همراه زن و بچه هاش که ما بهشون میگفتیم عمو و خاله !این عمو و خاله رو ما چند سالی بود که ندیده بودیم چون رفته بودن خارج از کشور و حالا بعد از حدود ۵-۶ سال برگشته بودن بعد از احوال پرسی معمول یک دفعه متوجه شدند که من چقدر بزرگ و خانم شدم و در عرض ده دقیقه همه به این نتیجه رسیدن که وقت شوهر کردنمه !!!ولی من تازه ۱۸ سالم تمام شده بود !!!!از قضا خواستگار محترم هم با چند دقیقه صحبت کردن پیدا شد و در نهایت بهت و حیرت من هم قبول کردم که ایشان را ببینم و در مورد زندگیمون صحبت کنیم راستش را بخواهید صادقانش اینه که از عشق لباس عروس و فرار از دعواهاو کتک کاریهای هرروز خیلی دوست داشتم زودتر شوهر کنم و برم سر کاسه و بشقاب خودم و صاحب یک سری خرت و پرط بشم که اسمش را میگذارند خانه و زندگی !!! القصه من با دیدن این خاله و عمو در عرض ۳ ماه به خونه بخت رفتم .

من وارد یک فصل جدید از زندگیم شده بودم که اصلاً هیچ اطلاعاتی ازش نداشتم نمی دونستم که راه و روش یک زندگی درست چیه و شوهر مورد نظر هم با توجه به اختلاف سنی ۱۴ ساله حال و حوصله یاد دادن و گوشزد کردن هیچ مطلبی را به من نداشت از طرفی از یک محیط بسته بعد از مدرسه وارد دانشگاه شدم و از اونجا هم بلافاصله به خونه بخت رفته بودمتنها چیزی که تو این سالها از اطرافیانم دریافت کرده بودم به جز دعواهای مامان و بابا این بود که زن باید در همه زمینه ها بچه حرف گوش کنی باشهتند تند چشم بگه و اصلاً مخالفت نکنه در هیچ زمینه ای ؛ کاری که بازم من بلد نبودم ؛ مضافاً به اینکه من کلاً آدم عجولی بودم که باید هرچه سریعتر همه چیز مطابق میلم میشد . و در مقابل آقای شوهر به خاطر تجربیات زیادی که تو زندگی شان داشتند و به واسطه سن و سالشون هیچ عجله ای برای هیچ کار نداشتند و همیشه در مقابل همه چیز فقط یک کلمه جادوئی به کار میبردند که نگران نباش عزیزم درست میشه و درست میشد!!! من دوست داشتم که در ست مثل زمان بچگیم که خودم را برای بابای عزیز لوس میکردم و آن به شدت استقبال میکرد ؛ خودم را لوس کنم و آقای شوهر از من استقبال کنه و لی آقای شوهر حوصله این بچه بازی هارو نداشتند؛ و جالب اینکه اصلاً دلشان برای من شور نمیزد و اعتقاد داشتند که من برای اینکه زودتر بزرگ بشم و یاد بگیرم که چطور باید زندگی کنم بهتره که زودتر وارد اجتماع بشم و خودم باید از پس مشکلاتم بر بیام خلاصه همین طور که داشتم بزرگ میشدم و راه و رسم زندگی را یاد میگرفتم باردار شدم !!! در حالی که هم دانشگاه میرفتم و هم شوهر داری میکردم ؛ و با همه این کشمکشها خدای زیبای من یک دختر کوچولوی خوشگل به من عطا کرد به زیبائی ماه و طراوت گل رز موجودی که وقتی برای اولین بار بهش شیر دادم تازه فهمیدم که دوست داشتن و عشق واقعی چیه و باز هم در شگفت شدم از قدرت پروردگارم !!!! که این عشق را باید تجربه کنید تا عمق مطلب من را درک کنید.

یک سالی به همین منوال گذشت تا اینکه من از گرفتاریهای اولیه یک مقدار خلاص شدم و تصمیم گرفتم وارد بازار کار و اجتماع گرگ بشم در حالی که تازه بیست ساله شده بودم و بر خلاف اون چیزیکه تصور آقای شوهر بود هنوز خیلی خام و نپخته بودم .

در فاصله این دو سال و نیم زندگی مشترک ما در مورد خصوصی ترین روابطمون به شدت باهم مشگل داشتیم و من به واقع هیچ چیز از مسائل زناشوئی نمیدونستم و آقای شوهرم تنها مردی بود که من دیده بودم پس باید هر چیزی که ایشان در مورد آقایان به من میگفتند قبول میکردم و همه چرائی های من را پاسخ میدادند.

پس من وارد یک مرحله تازه از زندگیم شدم (به قول یکی دیگه از ذوستانم زندگی مثل یک راه روی بلنده که توش پر از دره تو هر دری را که باز میکنی دارای وارد یک مرحله جدید میشی با این تفاوت که امکان برگشت به عقب و باز کردن در قبلی را نداری پس گذشته .) من وارد یک محیطی شدم که شناختی ازش نداشتم ولی طبیعتاً روابطم گسترده تر از جمع خانواده شد آدمهای جدیدی را شناختم و با دنیای دیگری آشنا شدم که من را وادار کرد که کنکاش بیشتری در مورد مسائلی که به واسطه رفتار آقای شوهر برام پیش آمده بود بکنم و چون آن آدمها و دوستان هم در محیط تازه ای بودن و اینکه من فوق العاده روابط عمومی قوی دارم به سرعت دوست پیدا میکردم و از هر دری باهم صحبت میکردیم ؛ به مرور زمان که اطلاعاتم بیشتر شد سوالهائی که باید از مادرم و اطرافیان نزدیکم میپرسیدم و آنها جواب میدادند را از افراد غریبه میپرسیدم و جواب میگرفتم ؛و در کمال تعجب به واقعیتهائی از طرف آقای شوهر پی بردم که در اوج خامی و جوانی و به طرز کاملاً احمقانه ای خیلی برام مهم شد که اگر الان و در این زمان و با این تجربه این مشگل برام به وجود می آمد قطعاً بدترین راه را برای حلش انتخاب نمیکردم و لی چه کنم که جوان بودم خام و بی تجربه...... و در کمال وقاحت آبروی آقای شوهر نازنین را بردم و مثل شکارچی که شیر شکار میکنه بالا سر شکار بزرگم ایستادم و با کمال وقاحت خورد شدن یک انسان رو دیدم که من به جرم داشتن یکسری ضعف آن را محکوم کرده بودم ؛نمیدونم صادقانه بگم وقتی به گذشته نگاه میکنم فکر میکنم نمیتونم تنها خودم را مقصر بدونم یا خانواده ام برای درست راهنمائی نکردنم ؛ اجتماع که اینقدر از نظر فرهنگ و بقیه مسائل دست و پای افراد خانواده را می بنده که بخاطر حجب و حیاء و دیگر مسائل نمیتونند خیلی راحت در مورد خیلی مسائل با فرزندانشون حرف بزنند و ..... همه و همه مقصر هستند و البته من از همه بیشتر..... و امروز به این مسئله که واقعاً چوب خدا صدا نداره و با هر دستی بدی از همون دست میگیری اعتقاد کامل دارم .

و فکر میکنم با تمام شدن این سر گذشت شما هم با من هم عقیده باشید.

ادامه دارد