X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پشم سنگ عایق الاستومری
سه‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1388
توسط: آلفا پک

قلقلی وغول چراغ جادو

داستان - حکمت آمیز  منبع : پرنیاز
 

تو روزگارای نه چندان قدیم یه پسری بود که بهش می گفتن قلقلی . حالا چرا قلقلی دیگه اسمش روشه . این قلقلی قصه هر روز کارش این بود که دنبال کار بگرده ! اما دریغ از کار! البته کار بود ولی یا سواد می خواست یا زور بازو که قلقی ما هم از هردو تاش بی بهره بود! کل سواد قلقلی سوم راهنمایی بود قد ش هم کوتاه بود و برای نگهبانی و سرایداری هم بدرد نمی خورد. خلاصه اینکه یه روز که قلقلی داشت دنبال کار می گشت چشمش خورد به یه دختر خیلی خوشگل که از تو یه مغازه بیرون اومد. ظاهر دختر هم خیلی شیک و پیک بود.(راستی قلقلی مجرد بود) قلقلی اول دهنش یه ده دقیقه باز موند ! بعد با خودش فکر کرد اگه من با این دختر ازدواج کنم با یه تیر چند تا نشون میزنم . هم یه دختر خوشگل میشه زن من . هم چون پولداره وضع منم خوب میشه . تازه منم خوشگل ! زنم هم خوشگل ! بچمون هم خوشگل میشه ! تو همین افکار بود که دید دختره داره میره سوار ماشینش میشه . فکر کرد اگه این دختره سوار این ماشین بشه و بره دیگه تو این شهر تا صد سال هم بگرده نمی تونه پیداش کنه پس در یک آن مهمترین تصمیم زندگیش رو گرفت و با سرعت خودش رو به دختر رسوند و گفت : سلام ! دختر یه نگاه از از بالا بهش انداخت (گفتم که قد قلقلی کوتاه بود) بعد دست کرد تو کیفش که یه پولی چیزی بده به قلقلی چون فکر کرد قلقلی برای درخواست کمک اومده پیشش . اما قلقلی بهش فرصت نداد و گفت : ببخشین خانوم راستش من خیلی وقته دنبال یه زن مناسب برای ازدواج می گردم ولی هنوز زن دلخواهم رو گیر نیاوردم الان که شما رودیدم فهمیدم که زن آرزوهام رو پیدا کردم ! برای همین هم می خواستم از شما بپرسم آیا شما حاضرید زن من بشین؟! دخترخانوم یه نگاه متعجبانه به قلقلی انداخت ( حتما شما الان فکر می کنین که دختره کلی قلقلی رو مسخره می کنه و بعد هم می ره اما اشتباه کردین ! ) دختر یکم فکر کرد وبعدم گفت : ببین قلقلی (منم نفهمیدم اسمش رو از کجا میدونست ) خودت می دونی که وضع من یه جوریه که خیلی خواستگار و خاطر خواه دارم اما من تا حالا به هیچ کدومشون جواب ندادم چون اون چیزی که برای من مهمه اینه که مرد زندگی من باید بتونه عین مرد حرفش رو بزنه و هیچ وقت بخاطر کمبودهاش اعتماد به نفسش رو ازدست نده برای همین هم با وجودی که من و تو چه از لحاظ وضع اقتصادی ، چه از لحاظ وضع ظاهری و چه از لحاظ وضع سواد و چه از هر لحاظ دیگه خیلی خیلی با هم تفاوت داریم اما من پیشنهادت رو قبول می کنم و بعد از اینکه با خانوادم درمیون گذاشتم می تونی بیای و قرار عقد و عروسی رو بذاریم!!! اون روز قلقلی درحالی که از شادی تو پوست خودش نمی گنجید با دختر قصه ما خداحافظی کرد و داستان ما هم تموم شد . مسلما شما الان سوال می کنین که پس نقش غول چراغ جادو این وسط چی بوده ؟ اگه دقت می کردین متوجه می شدین که غول چراغ جادو نکته انحرافی و آموزنده داستان بود یعنی همون اعتماد به نفس قلقلی و ما می تونیم نتیجه بگیریم که " مهمترین چیز برای آدم تو زندگیش اعتماد به نفسشه !" البته این رو یادم رفت بگم که بعد از اینکه اون دختر از قلقلی خداحافظی کرد و رفت زنگ زد به دوستاش ونشستن دو ساعت از اینکه قلقلی قصه رو سرکار گذاشته باهم حسابی خندیدن!!! یعنی اینکه دختره فقط برای تفریح وسرکاری به قلقلی گفته بود حاضره باهاش ازدواج کنه !
برای همین هم نتیجه اخلاقی این قصه اینه که "همیشه سعی کنین پاتون رو اندازه گلیمتون دراز کنین "