X
تبلیغات
رایتل
پشم سنگ عایق الاستومری
پنج‌شنبه 14 مهر‌ماه سال 1390
توسط: آلفا پک

دختری با موهای طلایی


سرخی غروب رنگ دیگری به گیاهان اتاق بخشیده بود.سندی مورنو با کهنه پارچه ای اشیا تزیینی اتاق را گردگیری می کرد.ناگهان متوقف شد،یک سوت قطارو تندیسی از یک فرشته زیبا دید:
- تینا تو هنوز این جایی؟ هنوزم معجزه می کنی؟
سه سال پیش زنی چهل و نه ساله که کارمند اداره بیمه بود در بخش آی سی یو بیمارستان بیلر دالاس کنار تخت همسرش نشسته بود.مایک با دستان خودش کلبه ای در هنولولو ساخته بود.حتی بعد از ابتلابه بیماری هپاتیت موج سواری میکرد.اما پنج سال بعد کبدش به کل از کار افتاد و حالش روبه وخامت گذاشت. به گفته پزشکان باید برای پیوند عضوجراحی می شد. سندی با خود فکر میکرد که همسرش عمل را با موفقیت پشت سر خواهد گذاشت. مایک در لیست انتظار برای پیوند کبد قرار گرفت، همیشه میگفت:
- یک نفر باید بمیره تا به من کبد اهدا بشه.
آنها قرار گذاشتند اگر کبدی برای اهدا پیدا شد هرسال نامه ای تشکرآمیز به خانواده فرد اهدا کننده بنویسند. نهایتا پس از گذشت چند ماه یک شب طوفانی دکتر تلفن زدوخبر داد که عضو پیوندی مهیاست.مایک باخوشحالی گفت:
- شانس آوردم.
سندی شش ساعت در اتاق انتظارپشت دراتاق عمل منتظر ماند وقتی صبح فرا رسید روزنامه ای خرید اما با خودش فکر کرد:
- اینقدر استرس دارم که نمیتونم روزنامه بخونم،اما روزنامه رو برای سندی نگه میدارم که بعد از زندگی دوباره اش اونو بخونه.
بالاخره جراح آمد و با لبخندگفت:
- این سالم ترین کبدی بود که در عمرم دیده بودم.
سندی هیجان زده بود و در عین حال ناراحت:
- یه نفر باید میمرد تا مایک زنده بمونه.
مایک تمام شب را در بیهوشی به سر برد. سندی با نگرانی از دکتر پرسید:
- پس چرا به هوش نمی یاد؟
دکتر اعتراف کرد که علت بیهوشی مایک را نمیداند.سندی بسیار نگران و بیقرار بود.نمی توانست بخوابد روی صندلی کنار تخت مایک نشست و روزنامه ای که صبح خریده بود را برداشت اما با دیدن روزنامه دستانش به لرزه افتادند چراکه در روزنامه خبری خواند از دختری هجده ساله که در تصادف اتومبیلش با قطار جان خود را از دست داده بود.روزنامه عکسی از تینا را نیز انداخته بود،موهای طلایی دختر چون آبشاری روی شانه هایش ریخته بودند.سندی پرونده مایک را برداشت ودید که نوشته بود اهدا کننده زنی جوان بوده است، با خود فکر کرد:
- حتما خودشه.
به لبخند زیبای دختر نگاهی انداخت ودست همسرش را در دست گرفت وگفت:
- تو خوب می شی.
بعد از ده روز مایک به هوش آمد اما نامفهوم و بی ربط حرف میزد و یک طرف بدنش حرکت نمی کرد. بعد از آزمایشات معلوم شد مایک یک نوع اختلال مغزی بسیارنادردارد. پزشکان می گفتند شاید با کمک مراکز توان بخشی بتواند به زندگی عادی باز گردد اما فقط دو درصد احتمال بهبودی وجودداشت. مایک دو هفته بسیار تلاش کرد اما سمت راست بدنش به کلی فلج شده بود. سندی سعی میکردهمسرش را امیدوار کند:
- تو خوب می شی،میتونی،سعی کن.
اما بعد از گذشت یک ماه مایک همچنان درد داشت، بهتر نشده بود و با ناامیدی میگفت:
- من ... دیگه ...نمیتونم. به اندازه کافی سندی رو عذاب دادم، باید دست از سرش بردارم.
وبه خواب عمیقی فرو رفت. با گذشت روزها اوضاع بدتر میشد. مایک می دانست که به آخر خط رسیده است اما یک روز نسیم خنکی را بر صورتش احساس کرد و نقطه ای نورانی دید. نقطه نورانی بزرگ وبزرگترشد واز درون نور دختری بیرون آمدوگفت:
- زود باش مایک،خدا می خواد تو زنده بمونی.
مایک به صورت دختر خیره شده بود. قسمتی از موهای به رنگ عسل دختر روی چشمهایش را گرفته بود. مایک با لکنت پرسید:
- تو کی هستی؟
اما دختر ناپدید شده بود وفقط صدایی در فضا پراکنده بود که می گفت:
- تو می تونی.
دختر مانند مربی و راهنما بود. مایک خندید و احساس کرد اشعه گرمی از بدنش عبور کرد و ناگهان متوجه شد می تواند حرکت کند.
صبح روز بعد مایک به سندی گفت:
- من یه خوابی دیدم.
چشمان مایک هنگامیکه خوابش رابرای سندی تعریف میکرد می درخشیدند.
- من یه نور دیدم و یه دختر موطلایی...
سندی بلافاصله عکسی که در روزنامه دیده بود را به یاد آورد و با خودش فکر کرد:
- یعنی همون دختر بود؟!
مایک با قدرت گفت:
- میخوام بهتر بشم.
سندی با لبخندی بر لب پیشانی همسرش را بوسید و با خود فکر کردبهتراست مایک به هرچه که می تواند به او امید بدهد باور داشته باشد.اما تصمیم گرفت در مورد دختری که در سانحه تصادف با قطار جان داده بود چیزی به مایک نگوید چراکه ممکن بود او را ناراحت و ناامید کند.
همان روز مایک روی صندلی چرخدارش قرار گرفت و خیلی زود خودش به تنهایی در راهروی بیمارستان راه میرفت. پزشکان متعجب مانده بودند و هیچ دلیلی برای بهبودی مایک نداشتند. مایک معتقد بود یک فرشته دیده است. یک ماه ونیم بعد مایک به خانه باز گشت درحالیکه حدود هفتاد درصد بهبود یافته بود. کبد جدید نیز به خوبی کار میکرد. یک سال بعد به حدی سلامتی اش را باز یافته بود که دوباره به موج سواری پرداخت. یک روز بعد از ظهرهنگامیکه سندی و مایک با هم در پارک قدم میزدند سندی به مایک گفت:
- الان وقتشه نامه ای که قول داده بودیمو بنویسیم.
بعد از بازگشت به خانه اولین کاریکه کردند نوشتن نامه بود،مایک نوشت:
- شما به من زندگی دوباره بخشیدید،متشکرم.
و سپس نامه را به سازمان ملی اهدای عضو ارسال کرد که از آنجا نامه به خانواده فرد اهدا کننده فرستاده میشد. یک ماه بعد مایک نامه ای از تگزاس دریافت کرد:
- ما والدین فرد اهدا کننده عضو به شما هستیم و بسیار مشتاقیم شما را ملاقات کنیم.
امضا
دونا و تری مینک
بعد از مدت کوتاهی سندی و مایک به تگزاس رفتند. در منزل مینک ها دونا عکسی از تینا دختری با موهای طلایی به مایک نشان داد، مایک به نفس نفس افتاده بود عکس متعلق به همان دختری بود که مایک در خواب دیده بود.مایک در حالیکه می لرزید خوابش را برای والدین تینا تعریف کرد:
- من دختر شما رو دیدم اما موهاش کوتاهتر بود.
دونا که از تعجب دهانش باز مانده بود گفت:
- تینا بعد از این عکس موهاشو کوتاه کرد درست قبل از اینکه با قطار تصادف کنه.
سندی و مایک به یکدیگر نگاهی انداختند ،دختری که روزنامه درباره اش نوشته بود همان اهدا کننده عضو به مایک بود. دونا شروع به تعریف کرد:
- تینا کوچکترین شاگرد مدرسه دستیاری پرستاری در تگزاس بود. همون روزیکه گواهی نامه رانندگی گرفت گفت که در مرکز اهداعضوثبت نام کرده.
پدرش ادامه داد:
- تینا در گروه تبلیغات نمایندگان و رئیس جمهوری هم فعالیت میکرد. او یک مبلغ و مشوق واقعی بود. مایک با خودش فکر کرد:
- مشوق من هم بود.
والدین تینا مایک وسندی را در آغوش گرفتند.
حالا مایک کاملا سالم است، حتی برنامه ریزی کرده برای سفر به هاوایی برود. مایک و سندی تا به امروز با خانواده تینا در ارتباط بوده اند.
تری:
- چطوری؟
مایک:
- دختر کوچولوتون زنده و سرحاله.

ممنون تینا،آخرین هدیه ات فوق العاده بود،تو واقعا بال در آوردی.

برگرفته از مجله زیبای
موفقیت