X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
پشم سنگ عایق الاستومری
پنج‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1388
توسط: آلفا پک

سرگذشت مادر و فرزند

 حکیمى عارف روایت مى کند : مادرى ، جوان نورسیده خود را به خاطر مخالفت و نافرمانى و آزارى که به سبب بى نظمى و توجه نکردن به نصایح به او روا داشته بود ، از خانه بیرون کرد و به او گفت : برو که تو فرزند من نیستى ، او ساعاتى را با دیگر بچه ها به سر برد تا نزدیک غروب هر یک از بچه ها به خانه هاى خود رفتند . چون خود را تنها دید و از یاران وفایى مشاهده نکرد ، به خانه خود بازگشت ، در را بسته دید ، سر به چوبه در گذاشت و از روى تضرّع و زارى و حال انقطاع ، مادر را مى خواند که در به روى من بگشا ، ولى مادر از گشودن در امتناع مى کرد . در آن حال عالمى وارسته که از آنجا عبور مى کرد ، دلش نسبت به آن جوان نورسیده سوخت ، حلقه به در زد و نزد مادر زبان به شفاعت گشود تا مادر فرزندش را بپذیرد . مادر گفت : اى مرد بزرگ ! شفاعتت را مى پذیرم به این شرط که نوشته اى به من بسپارى که هرگاه فرزندم بعد از این به مخالفت و نافرمانى برخاست از خانه بیرون رود و مرا هم به مادرى نخواند . عالم وارسته نامه اى به آن مضمون نوشت و به دست مادر داد و به این طریق میان مادر و فرزند صلح افتاد .چند گاهى از این ماجرا گذشت ، دوباره عبور عالم به آنجا افتاد ، دید آن پسر در کمال تضرع و زارى است و به مادر مى گوید : آنچه خواهى کن ولى در به روى من مبند و مرا از خود مران . ولى مادر از گشودن در امتناع مى کند و مى گوید : در را به رویت نمى گشایم و به خانه راهت نمى دهم و با تو به صلح و آشتى برنمى خیزم . آن مرد آگاه مى گوید : کنارى نشستم تا ببینم عاقبت کار چه مى شود ، دیدم آن نوجوان گریه بسیارى کرد و سر به آستانه در گذارد و از هوش رفت و صدایش خاموش شد ، ناگاه مادر که از لابلاى در شاهد حال فرزندش بود ، محبت مادرى اش به جوش آمد ، در خانه را گشود و سر فرزند را از روى خاک برداشت و به دامن رأفت و عطوفت گذاشت و در حالى که او را نوازش مى کرد مى گفت : اى نور دو دیده ام ! برخیز تا درون خانه رویم ، من اگر تو را راه نمى دادم نه این که قصدم در این زمینه جدّى بود ، بلکه مى خواستم با این کارم تو را به ترک مخالفت و گناه و قرار گرفتن در مدار طاعت و متانت تحریک کنم .گنهکار ، اگر در حال زارى و انابه حس کرد که او را نپذیرفته اند ، نباید ناامید شود ، بلکه باید مانند آن نوجوان به دفعات مختلف به پیشگاه حضرت محبوب رود تا منبع رحمت و بخشایش به جوش و خروش آید و او را با محبّت و نوازش به عرصه رحمت و مغفرت راه دهند .

اى خدا این وصل را هجران مکن *** سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار *** قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن *** خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختى کآشیان مرغ توست *** شاخ مشکن مرغ را پرّان مکن

جمع و شمع خویش را بر هم مزن *** دشمنان را کور کن شادان مکن

گرچه دزدان خصم روز روشن اند *** آنچه مى خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه ست و بس *** کعبه امید را ویران مکن

نیست در عالم ز هجران تلخ تر *** هرچه خواهى کن ولکن آن مکن(158)