X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پشم سنگ عایق الاستومری
دوشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1388
توسط: آلفا پک

دخترک نظر باز 2

  

2

 یاد آوری :

دخترک جوان وارد خانه شد اما به صحنه ایی عجیب و تا حدی مهیب روبرو شد که تقریبا تا نزدیکای سکته قلبی رفته بود آخه این چه وضعی بود از مستخدم خانه هم که خبری نبود اصلا مثل اینکه او تنها شده بود با دوستش تماس گرفت ... اینم که گوشی رو بر نمی داره آخه چه بد بختیی بود که من دچار اون شدم رفت دم پنجره تا از بیرون خونه ببینه می تونه کمک بگیره اونجا هم که کسی نبود انگار هیچ کسی روی این کره ی خاکی قصد کمک به اونو نداشت چه بد و چه تلخ در این بین فکری به ذهنش رسید می تونست از پلیس کمک بگیره همین کار رو هم کرد گوشی رو برداشت و شماره گیری کرد 110 بیب...بیب..مشترک مورد نظر لطفا منتظر بمانید اما یک نفر گوشی رو برداشت گفت برای اطلاعات بیشتر  

.... 

 ادامه : 

همین که از پشت گوشی این جمله رو شنید گوشی رو گذاشت با یک نگاه غضبناک به آسمون نگاه کرد انگاری از خدا هم شاکی بود نمی دونست باید چه کار کنه فکرش همینطور از این خونه به اون خونه می پرید آخه می دونید چه اتفاقی افتاده بود وقتی دخترک وارد خونه شده بود یک نفر با یک اسپری قرمز رنگ و با خط درشت میخی متمایل به فارسی نوشته بود !٬¤٫¤٪ بعدی خودتی %!٬¤٫¤ و کمی هم اونطرف تر عکس یک جمجمه با چشمانی سبز رنگ به نظر می رسید که تقریبا با تونل وحشت شهر بازی هیچ تفاوتی نمی کرد و این صحنه ها دیگه کنترل فکری رو از دخترک صلب کرده بود و با خودش فکر های جو و واجوری داشت می کرد و اصلا به اطراف خودش حواصش نبود که در این هیری بیری یکدفعه  یکی زنگ در خونه رو زد یک مرتبه بلند شد و با خودش گفت پدر ومادرم نباشند نکنه دوستامند نکنه .. نکنه و همینطور که داشت فکر می کرد چه کار کنه دوباره زنگ به صدا در اومد و دخترک این بار دیگه بدون هیچ فکری مثل یک آدم بی اختیار که محتاج کمک گرفتن از محیط خارجه رفت و در و باز کرد و کسی نبود رفت جلو تر این طرف رو نگاه کرد کسی نبود اونطرف رو نگاه کرد اینجا هم کسی نبود اما اینجا یک بسته بود  چی می تونست باشه اما روش آدرس و اسم دخترک درج شده بود آهان معلوم شد قصه از چه قراره مامور پست بوده و این پسته رو گذاشته و رفته! دخترک بسته رو برداشت و آورد توی خونه با دقت درش رو باز کرد می تونست یک هدیه از طرف یک دوست باشه نمی خواست که اونو خرابش کنه اما چه بوی خوشی ازش برخواسته بود نمی دونست چه کار کنه که یک بار بازش کرد یک شمش کامل طلا بود که با عطر ها کاملا خوش بو شده بود و کمی بر اندازش کرد که دید روش نوشته جیگر نظر بادت نره.... ادامه دارد