X
تبلیغات
رایتل
پشم سنگ عایق الاستومری
چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1388
توسط: آلفا پک

علی کوچولو

   

 


انشای قشنگ من
صبح یکی از روز های زندگی را دوباره شروع کردم مثل همه ی انسان ها از خواب بیدار شدم ولی مثل بعضی دیگر نماز خواندم و مثل افراد دیگر صبحانه خوردم ولی اینها چرا هر روز باید در اوقات زندگی من وجود داشته باشد خودم هم نمی دانم ولی هریک از این اقلام یکی از نیاز های من را برطرف می کنند اول خواب ، نیاز به استراحت، دوم بیدار شدن تشکیلات احیاء دوباره ، نماز نیاز معنوی ،‌صبحانه نیاز مادی و تامین سوخت بدن جالبه خودم هم خودم رو همین الان توجیه کردم و به نظر شما آیا این هایی که من دارم می نویسم درسته اصلا چرا انسان باید نیاز داشته باشه به نظر خودم اگه انسان هیچ نیازی نداشتند و هر چیزی رو به راحتی بدست می آوردن دیگه جمع ها از بین می رفت بله درسته دیگه هیچ کس به هیچ کس به قول خودمون رو نمی زد اصلا دل هامون به هم نزدیک نمی شد خوب پس هدف از این نیاز ها اینه که ما انسان ها دل هامون به هم نزدیک بشه وقتی کار می کنیم وقتی کمک می کنیم و قتی حتی نماز می خونیم اما اینو فکر نکنم چون نماز رو هم واسه این می خونیم که دلمون به خدا نزدیک بشه پس کلا هدف از همه ی این کار ها نزدیک شدنه نزدیک شدن به خدا نزدیک شدن به روح خدا که در بدن همه ما وجود داره اما اگه یکم بیشتر فکر کنیم می بینیم که حیوانات در این دسته نیستند و روح و دل ندارند پس چرا این کار ها را می کنند؟
من جواب این سوال رو نمی دونم شاید حسوانات هم دل دارند خدا را چه دیدی پس اینجاست که فرق بین انسان و حیوان پیش می آد آیا فرقی بین انسان ها و حیوانات وجود داره به غیر از قوه تفکر؟ من که نمی دونم .....
حالا اینها چه ارتباطی با فلش و این حرف ها داشت اونم نمی دونم دیگه گاهی هم ما از این چیز ها می نویسیم شما به بزرگواری خودتون ببخشید ... 
یک داستان هم نوشتم امید وارم خوشتون بیاد. 

 


علی کوچولو
یک روز که علی کوچولو داشت با توپش بازی می کرد مادرش به علی گفت که از محوطه خانه دور نشو چون ما اینجا وسط جنگل هستیم و ممکنه اتفاق بدی برای تو پیش بیاد علی کوچولو هم که اصلا به بیرونه خانه کاری نداشت گفت : چشم مادر جونم. و شروع به بازی کردن کرد و مادرش هم به داخل خانه رفت و مشغول پخت و پز ناهار برای ظهر علی کوچولو شد اما در این حین بود که علی کوچولو یک ضربه محکم به توپش وارد کرد و توپش از محوطه خانه خارج شد علی کوچولو هم بدون اینکه توجهی به حرف مادرش کنه به دنبال توپ رفت آخه علی هم تقصیری نداشت گرم بازی شده بود و اصلا کاری به جهان اطرافش نداشت به همین دلیل دنبال توپش دوید وسط جنگل اما نمی دونم این گرگ قصه شنگول و منگول و حبه انگول از کجا این مسئله رو فهمیده بود و آمده بود و پشت یکی از درخت ها مخفی شده بود و توپ علی کوچولو را به سرعت برداشت و گذاشت روی یک تله علی کوچولو هم بی خبر از نقشه آقا گرگه  به دنبال رد توپش می دوید که یک دفعه توپش رو دید و رفت که توپ رو برداره اما یه لحظه متوجه یک قفس بزرگ با میله های آهنی با نقوشی از حمله گرگ ها و نقوشی از روباه و فریب علیه گرگ ها و نقوشی هم از یک خرگوش به چشم دیده می شد و اینجا بود که به یاد حرف مادرش افتاد که گفته بود((علی از محوطه خانه خارج نشو)) و تأسف خورد که چرا به حرف مادرش گوش نداده اما علی کوچولو قصه ما روحیه خودش رو از دست نداد و شرع کرد به فکر کردن که چطور خودش رو از این دام خلاص کنه بعد از چند دقیقه فکر کردن یک فکری مثل رعد و برق توی ذهنش جرقه زد وعلی دوباره به نقوش قفس نگاه کرد و با خودش گفت حتما این گرگ خیلی از خرگوش بیشتر از خوردن من لذت می بره برای همین تصمیم گرفت که عزم اراده خوش رو محکم کنه و به گرگ یک درس درست وحسابی بده تا دیگه اطراف خونه علی کوچولوپیداش نشه  و بنابراین وقتی گرگ داشت هیزم هایی را که جمع کرده بود را روشن می کرد تا علی کوچولو رو کباب کنه و بخوره علی کوچولو گفت حیف این همه زحمت تو نیست که فقط به خاطر چند لقمه هدر میشه گرگ هم زوزه ایی کشید و گفت ااااااا چی میگی می خوام یک لقمه چپت کنم علی کوچولو گفت تو اگه منو آزاد کنی و کاری با من نداشته باشی من یک جایی رو به تو نشون می دم که در هر قدم بتونی 2 تا خرگوش بگیری و بخوری و تا آخر عمرت هم دیگه دنبال غذا نباشی اینجا بود تا گرگه اسم خرگوش را شنید عقل از سرش پرید و آب از دهنش می چکید گفت قبوله قبوله قبوله تا علی کوچولو دید که نقشه اش گرفته گفت خوب باید اول منو از این قفس بیاری بیرون تا برم و نقشه اون مزرعه رو برات بیارم گرگ هم که فهمیده بود علی کوچلو می خواد فریبش بده گفت یک شرط داره و اون اینه که تو میری ولی توپت رو نمی بری تا من بتونم به آمدن دوباره تو اطمینان کنم علی کوچولو هم که دید چاره ایی نداره با خودش گفت می رم خونه دایی و اونو می فرستم که این گرگ را به سزای عملش برسونه و توپم رو هم بیاره و اینجا بود که شرط گرگ رو قبول کرد و به طرف خونه دایی رهسپار شد وقتی به خونه دایی رسید گفت دایی جون منم علی کوچلو که یک نفر دستش رو از پشت گذاشت رو شونه علی یک دفعه علی برگشت که ببینه کیه دید که خیالش راحت شد داییش بود علی تمام داستان رو برای داییش تعریف کرد دایی علی کوچولو هم که یک شکار چی ماهر بود گفت ما با گرگ به شیوه خودش عمل می کنیم علی که سر از حرف های داییش در نمی آورد ولی چون به داییش اطمینان داشت قبول کرد و داییش هم نقشه رو اینطور برای علی گفت که اول یک نقشه راه دارم روش مسیر حرکت تو با اقا گرگه رو با رنگ آبی  مشخص می کنم بعد و قتی گرگه رسید به تله من شوت می زنم تو برو پشت درخت ها پنهان شو تا گرگه داخل تله گیر کنه . علی هم نقشه رو گرفت و به طرف جایی که گرگه بود رفت اما آقا گرگه روی زمین افتاده بود و داشت ناله می کرد و توپ علی هم نبود و گرگه زیر لب مرتب می گفت غلط کردم اشتباه کردم . علی کوچلو هم که تریده بود یک دفعه متوجه پدرش شد که کمی اونطرف تر داشت علیی رو صدا می زد علی هم اونو صدا زد و هم دیگه رو بغل کردن و اینجا بود که به دایی هم خبر دادن و همه به خونه علی کوچولول اومدند و شادی کنان این خدا را شاکر شدند که برای علی کوچولو اتفاقی پیش نیومده... تمام 

منبع : آلفاپک