X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پشم سنگ عایق الاستومری
شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1388
توسط: آلفا پک

سوتی

  

 

 سوتی دوران ابتدایی

یادم میاد سال اول دبستان بیدم ثلث دوم بود سال 71 بود یا 72 دقیق یادم نیست!!!!!!!! ( پیر شدیم رفتا)
امتحان دیکته داشتیم. بعد از اینکه امتحان رو دادم فرداش رفتم مدرسه. معلممون خانم طاهری! بعد اینکه اومد داخل کلاس نه سلام نه علیک زارپ زد زیره گوشم!!!!!! منم گفتم واسه چی میزنی گفت ...........( سانسور شد) مگه دیکته رو از سمت چپ به راست مینویسن!!!!!!!!!!!!!!! نمی دونم حالا چجوری بود یدونه غلط نداشتم ولی از چپ به راست نوشته بودم.!!!!!!!!!!  

 


سوتی من تو باشگاه نانچیکو
من 3 روز رفته بودم باشگاه نانچیکو مربی 1 هفته تئوری قسمت های نانچیکو رو به ما میگفت و با عکس و شکل میگفت باید چه شکلی باهاش کار کنیم تا زنجیرش دست و گاز نگیره و به خودمون نخوره منم انقدر از قبل جلو هم باشگاهیهام پز داده بودم که بابا من 6 ماه رفتم واسه من که کاری نداره رفتم تو باشگاه روز اول تمرین بود به صورت عملی میخواست چرخوندن نانچیکو رو یاد بده من یکم به زور تاب دادم بروبچ گفتن نه بابا یه چیزایی حالیشه منو میگی جو گرفته بود رفتم تو کار پرتاب و از اینجورکارا نانچیکو رو دور دستم چرخوندم دستمو به صورت افقی یه تکون محکم دادم همه میگفتن بابا حرفه ایی چشتون روز بد نبینه نانچیکو آهنی محکم خورد تو سر استادمون و خون پاچید رو هوا من گفتم مرد کم مونده بود شلوارم خیس کنم دیدم یه تکونی خورد امیدوار شدم بلند شد با همون نانچیکو دور باشگاه افتاد دنبالم انقدر زد منو یه جای سالم تو بدنم نمونده بود بعدشم جفتمونو برد بیمارستان بعد بیمارستان منو بردن پیش روانپزشک و از اینجور جاها منم دیگه دور باشگاه نانچیکو و آموزش سلاح های سردو خط کشیدم
نتیجه اخلاقی : آقا جنبه نداری واسه چی میری باشگاه چاخان میکنی قهرمان اول سلاح های سردی و لاکپشتای نینجا بچه هاتن
بعد میگی من استاد بروسلی ام بشین خونه سوتی هاتو بنویس 

 

سلام . امروز سینا منو یاد یکی از خنده دار ترین خاطرات تو فامیلمون انداخت و اون ماجرای خاستگاری من بود!
اصولا من زیاد خاستگاری کرد م ولی این یکی به دو دلیل خیلی خاص بود! اولین دلیل این بود که اولین خاستگاری من بود تو عمرم و دومین دلیل هم این بود که همسایمون بود و سومین دلیل هم این بود که آخر داستان میگم و چهارمین دلیل هم این بود که من حتی آمادگی هم نمیرفتم! (5 سالم بیشتر نبود )
حالا داستان
داستان از این قرار بود که سالیان پیش از تلوزیون یه سریالی پخش میشد نمیدونم شاید اسمش در پناه تو بود! ( شایدم یه اسم دیگه بود خاطرم درست نیست ) . آقا شد و یه شب تو این سریال مرده رفت خاستگاری دختره . منم تو اوان کوچکی کف بر شدم و جو منو گرفت! این جو گرفتگی به حدی شدید بود که فردا صبح سات 6 صبح ! من از خواب بیدار شدم! و طبق عادت دیرینه عزم بیرون رفتن کردم ! اما این بار فرق میکرد! درو باز کردم و از کنار جوب ! یه چند تا گل کندم! و رفتم سر کوچمون .
من : دینگ .. دینگ ...
صدا : کیه؟
من : منم :دی
عارفه خانم اومد بیرون!
در این لحظه داشت چشاشو میمالید که یعنی خوابه! منم در همون لحظه گل و دادم بهش و گفتم با من ازدواج میکنی ؟
اونم چشاش داشت در می اومد برگشت گفتی بی تربیت ! من به مامانت میگم! دویید اومد دم در خونه ما! گفت مامان حسین . مامان حسین . پسرت چقدر بی تربیته ! به من میگه با من ازدواج میکنی ؟
بی جنبه احساسات پاک منو نادیده گرفت و منو dumpید
و اینطوریبود که من اولین شکست عشقیمو خوردم و از اون بعد به یکی دیگه از دخترای همسایمون پیشنهاددادم . اما اون وقتی یکم بزرگتر شد رفت یه شهر دیگه و وقتی برگشت که ازدواج کرد هر چند در این مدت من هی باز در انفوان کودکی دنبال عشق کوچکیم بودم ! این مسئله باعث شد من دیگه همه چی رو در خوردم برزیم . غلط بکنم که اولا
1.وقتی حتی کلاس اول دبستان هم نرفتم فکر ازدواج به سرم راه ندم !
2.وقتی هم خیر سرم میخوام با کسی ازدواج کنم اون از من حداقل 2 3 سال بزرگتر نباشه
------------
عارفه 4 سال پیش ازدواج کرد و دختر دوم هم 5 سال پیش مزدوج شد!
پدر عارفه که همیشه منو میبینه خنده ملیحی مکنه و اینجوری نگاهم میکنه . شوهرشم هر وقت منو میبینه
--------------------
این داستان واقعی من بود! جاب اینه من تو کف اعتماد بهنفس دوران کودکیم موندم ! خداوکیلی موندم من چه رویی داشتم! الان یک هزارم اون روحیه و اعتماد به نفسم ندارم
فک کنمبه خاطر شکست عشقیایی که خوردم
اوم چشا  
 
توصیه می کنم ادامه مطلب رو از دست ندید 
سوتی هاتونو بنویسید ما هم استفاده کنیم....

یکی از سوتی های من این بود که روزی که گواهی نامم اومد دم در خونه خوشحال ماشین رو روشن کردم رفتم تو اتوبان کرج،می خواستم ادرس بپرسم یه ماشین داهنمایی رانندگی دیدم،فرض کنید دوتا افسر تکیه دادن پشت ماشین،سرهنگم تو ماشین داره روزنامه می خونه رفتم سمت ماشین بدون اینکه سرعتم رو کم کنم،افسرها دیدن نه من دارم همین جوری میام دیگه یک متر مونده بود،دوتاشون کپ کردن یکی خودشو پرت کرد وسط اتوبان یکی هم تو خاکی،منم یادم رفت ترمز کنم محکم زدم به ماشین طوری سرهنگه با سر رقت تو روزنامه،روزنامه هم پاره شد! منه بیچاره فقط با دستام جلوی چشمام رو گرفته بودم!سرهنگه شاکی پیاده شد اومد جلو داد زد گفت گواهی نامه! کارت ماشین!!!!!!!!!!
وقتی دید گفت همینه دیگه 100 تومن میدن آموزشگاه گواهی نامه می گیرن آخرش میشه این!!!! حداقل می گذاشتی مهرش خشک بشه!!!!
منم دیدم اوضاع خرابه خودمو مثل گربه شرک کزدم شروع کردن نگاه کردن فقط کلاه نداشتم دستم بگیرم!
بیچاره دلش سوخت گواهینامو پیوست نکرد! فقط مجبور شدم یک روزنامه بهش بدم! شانس اوردم ماشینامون چیزی نشد 

 --------------------------------------------- 

خاطر من برمیگرده به دوران اعتماد به نفسی من :دی . اول دبیرستان بودم و اساسی رفته بودم تو نخ قلمبه ثلمبه حرف زدن! کار تا جایی پیش رفته بود که مشاور دبیرستانمون بهم گفته بود آقای حسین مستریانی :دی شما 4 5 سال از سنت جلوتریا :دی منو میگی داشتم در آسمان هفتم سیر میکردم! .خلاصه بگزریم . ارائه هایی که میدادم و صحبت های یکه میکردم توجه همه رو به خودش جلب کرده بود!
خلاصه. شد و یک روز قرار شد مسئولین بلند پایه دبیرستان بیان کلاسمون (همون مدیر و ناظم و اینا..:دی)
منم طبق معمول شدم سخنگوی کلاس :دی شروع کردم و هی حرف زدم حی حرف زدم و .. همگان مبهوت توانایی من بودن و در دلشون حسادت میکردن:دی تا اینکه جلشه تموم شد و نقد های سخت من از مسئولین تموم شد . من هم با افتخار نشستم سر جام و اونا رفتن .! ملت همیشه در صحنه هم جوگیر شده و هی تشویق میکردن! اما سوتی ما موقعی معلوم شد که دبیر مربوطه اومد درگوشم گفت. خوب بود اما یه نتکته :از این به بعد وقتی میخوای با کسی صحبت کنی جای عرض میکنید و فرمایشم میکنم رو عوض کن! :دی
من گیج توی صحبتام بجای اینکه مدیرا رو اینجوری خطاب کنم میگفتم شما "عرض کردید" که :دی و من گفتم که :دی ... کل حس و حال پیروزی رو از ما بدر کرد با این حرفش . تازه اونوقت بود که فهمیدم چرا اولش قیافه مدیرمون کمی بهت زده شد و وقتی دید همینجوری عین تراکتور دارم میرم کوتاه اومد 

-------------------------------------- 

 

من دو سه روز پیش انداخته بودم تو جاده و چون کلاس داشتم و دیرم شده بود، داشتم با سرعت 120-130 تا توی جایی که محدودیت سرعتش 70 تا هست میرفتم!!! حواسم هم بود که اگر کنارخیابون پلیس یا دوربین پلیس دیدم، سرعتمو کم کنم!!!
همینطور رفتم و هیچ پلیس و دوربینی در کار نبود .. 100 متری دانشگاه بودم و دیگه مطمئن بودم که پلیسا رو رد کردم!!! خوشحال بودم که تا اینجا رو جون سالم به در بردم و غرق در شعف و شادی بودم و تو دلم میگفتم که ایندفعه رو نتونستید منو بگیرید هه هه هه .. که یه دفعه دیدم یکی که لباسش شبیه پلیساست داره ایست میده!!! نگو همونجا دم در دانشگاه این پلیسا کمین کرده بودن!!! کپ کردم و لعنت فرستادم به این شانس که این همه راه اومدم و گیر نیوفتادم!!! ولی حالا که رسیدم دم در دانشگاه علاوه بر جریمه، باید 10 دقیقه الاف پلیس بشم!!!
اول خواستم بی خیال بشم و فرار کنم!!! که این وجدان لعنتی ترسوی من اومد سراغم و متقاعدم کرد که بایستم!!! منم زدم کنار و دنده عقب رفتم پیش افسره!!! پیاده شدم و شروع کردم به فلسفه بافی برا افسره!!! ...
طرف گفت گواهینامه! منم بهش دادم ... یه نیگا به فامیلیم کرد و گفت با اون یارو معلمه (که فامیلیش مثل من بود) تو فلان مدرسه نسبتی داری!!! منم گل از رخم شکفت و در حالی که اصلا نمیدونستم داره از کی حرف میزنه ، الکی گفتم آره پسر عمومه ... اتفاقا دیشب خونشون بودم و از این حرفا!!! که یه دفعه دیدم چهره پلیسه خشم آلود و غضب ناک شد ... گفت همه شما ها اینطوری دست بزن دارید؟! زده بچه منو ناکار کرده فلان فلان شده!!! و .........
منو میگی رنگم سفید شد!!! با خودم گفتم گند زدم!!! با این حساب نه تنها جریمرو بی خیال نمیشه بلکه ماشین رو هم میخابونه!!! دلم هم جوش کلاسمو میزد که دیر شده بود!!!! تنها راهی که به ذهنم رسید انکار ماجرا و نسبت ساختگیم با اون آقا معلمه بود!!! گفتم شما آقای ... از مدرسه باقرالعلوم (اصلا همچین مدرسه ای توی شهر ما وجود نداره) رو میگید دیگه!!! اون که خیلی مهربونه و از این حرفا!!! ....
طرف یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و نمیدونم با خودش چه فکری کرد!!! ولی گواهیناممو بهم داد و گفت برو از جلو چشام دور شو!!! منم گواهینامرو گرفتم و با سرعت باد پریدم توی ماشین و فلنگو بستم!!! .... وقتی هم که رسیدم دم در کلاس، متوجه شدم که کلاس تشکیل نشده و من الکی این همه عجله و ریسک کردم!!!! 

--------------------------------------- 

 

اینم سوتی امروز من!:

عجله داشتم، پریدم تو ماشین که زود برم!! یادم رفت قفل فرمون رو باز کنم!! زود ماشین رو روشن کردم و گازشو گرفتم که از پارک در بیام که قفل فرمون گیر کرد به شیشه!!!
اون چند نفری که اون دور و بر بودن حسابی خندشون گرفت!!! ولی من به روی خودم نیاوردم و با اعتماد به نفس ماشین رو خاموش کردمو قفل فرمون رو باز کردم و به راه خودم ادامه دادم!!!

------------------------------------------ 

 

من از بچه گی به حیوانات علاقه داشتم
و چون پدرم تو یکی از بزرگترین بیمارستان های تهران ارشد حسابداری بود،منم زیاد اونجا می رفتم
عشق دکتری از همون موقع داشتم،برای همینم رشته ام الان همینه
یک روز که بچه بودم من 3تا گربه داشتم که عاشقشون بودم
یک روز یکی از این 3 مریض شد خیلی بی حال بود،منم شروع کردم تنفس مصنوعی دادن
دیدم فایده نداره،2تا سیم لخت کردم زدم به برق
فرو کردم به بدن این بیچاره،تنها چیزی که بعدش یادمه یک صدای میووووووووووووووووووووووو ووووو بود که با تمام وجود کشید! همون موقع هم فیوز پرید! بچاره تمام موهاش سیخ شده بود بعد چند مین به هوش امود تا منو دید در رفت،2-3 روز بعد هم حالش خوب شد! اما هر وقت منو می دید شروع می کرد به میو میو کردن جوری که انگار داره منو فوش می ده
همون روزم بابام فهمید تنفس دهان به دهان به گربه دادم منو برد بیمارستان هزار جور آزمایش از من گرفتن 

------------------------------------- 

 

نزدیکای ظهر بود از خواب پا شدم، دیدم توی رختخواب خودم نیستم و روی کاناپه طبقه پایین دراز کشیدم!!! از اون عجیب تر دیدم که تلفن (بی سیم) دستمه و دارم با یکی حرف میزنم و خیلی هم گرم گرفتم !!!!

شاخ در آوردم!!! هول کردم و تلفنو زود قطع کردم!!!

اصلا هم یادم نمیاد در باره چی حرف میزدم و یا چطور روی کاناپه رفته بودم!!!   

----------------------------------------- 

 

یک روز با دوستام می خواستیم تفریحی بریم همدان،کلا 6 ساعت راه بود
منم دیدیم 6 ساعته تا تونستم نوشیدنی و چیزای شور خوردم
چشمتون روز بد نبینه
یک 4 ساعتی نگذشته بود که دیدم بشدت تحت فشارم و کم مونده دیگه خودمو خیس کنم
یه یک ساعت تحمل کردم،دیم نمیشه! صورتم دیگه کبود داشت می شد!به دوستم گفتم برو به راننده بگو یه جا نگه داره دارم میمرم! راننده هم گفت بگو صبر کنه می رسیم الان
دیدم نه نمی شه خودم با بدبختی پاشدم رفتم پیش راننده گفتم نگه دار! گفت همین جا؟؟؟؟ گفتم اره هیمن جا!
وقتی نگه داشت بدو بدو رفتم پایین،وقتی خوشحالو سر حال برگشتم دیدم همه دارن می خندن نگرفتم اول چی شده!
بعد نشستم دوستم یه دوه محکم زد به من گفت بابا! حدافل از پشت اتوبوس میرفتی! رفتی جلوی اتوبوس ملت داشتن نگاه می کردن!
دوزاریم افتاد چه سوتی بدی دادم،تنها کاری که تونستم بکتم این بود که واکمن بزارم تو گوشم چشامو ببندم تا برسیم همدان! 

-------------------------------- 

 

وسط های خدمتم بود،من ریاست بایگانی گردان رو داشتم
حدود 20 تا سربازم زیر دستم بود،یه روز سرد زمستونی من چون شبش خوابم نمی برد زود رفتم پادگان،رفتم تو اتاقم دیدم گروهبان نگهبان شیفت شب داره اتاقمو تمیز می کنه،اون یکی اتاقم رفتم وارسی کنم دیدم یکی از از سرباز های جدیدم رفته توی اعماق تاریکی خوابیده! فرض کنید صندلی رو تیکه داده به دیوار،سرشم به دیوار تکیه داده،دهنشم بازه،سریع دوتا از سربازهای شیفت گروهان نگهبانی رو فرستادم برن یک سطل اب یخ بیارن
اون یکی هم اروم رفت جلو،یک دونه محکم زد زیر گوشش
هنوز روح به تنش برنگشته بود که اب رو ریختیم روش! بیچاره پرید از جاش خورد به درو دیوار،پاش یه جا گیر کرد خورد زمین! اقا آی خندیدیم! آی خندیدیم! اما حقش بود سرباز زیر اب زنی بود انتقام خفنی گرفتیم ازش!
بعد رفت فرمانده گفت،منو بازداشت کردن،تنبیهی گذاشتن شیفت معاون افسر نگهبانی
منم دیدم اینطوره دفترچه مرخیصیشو بازداشت کردم تا صبح التماس می کرد مرخصی بده من برم خونه کار دارم 

-------------------------------------------- 

 

یک روز که این دوست ما داشت میرفت قزوین،توی مسیر یک خانوم مسن همراه دختر جوونش سوار اتوبوس شدند،این خانوم مسن از بس عجله داشت که کرایه و زودتر بده و کرایه دخترشم گردن خود دختر بیچارش بندازه،بعد دادن کرایه خودش،با لهجه غلیظ قزوینی داد زد! اقدس،من از جلو دادم تو از عقب بده!
در یک آن اتوبوس از شدت خنده منفجر شد،بعد که مادر بیچاره فهمید چی شده و چه سوتی در حد جام جهانی ای رو داده، و الانم هم دیگه نمی تونه پیاده بشه،چادرش رو با دندون سفت گرفت و بدون اینکه به روی خودش بیاره رفت پیش دخترش نشست! لازم به ذکر میباشد خنده های در ترکدین مسافران همچنان تا ساعت ها ادامه داشت 

------------------------------------------- 

 

از دیگر سو تی های جاودانه اینجانب باز هم مربوط به دوران خدمت پر از کرکر خنده من می باشد،که کل پادهگانهای حومه هم از این جریان باخبر شدند و شدیم گاو پیشونی سفید
بعد از این که آموزشی تموم شد و به یگان های مربوطه فرستاده شدیم،و بعد از اخذ درجه،من رو به گردان فرستادند تا دستی به پرونده ها بکشیم،یکی از شیطنت های ما اونجا این بود که سه بچه موش رو به سرپستی قبول کریم که بعد از مشورت سربازان اسامی زیر براشون انتخاب شد! تیز ترینشون اسمش شد آلفرد،پرو ترینشون شد آلبرت،و تنبل ترینشون شد نصرت، چون از همه چاق تر بود،می گم حالا ماجرا چه ربطی به این سه موش داره،چون بلای جونمون شدند،یک روز تعطیلی که عاشورای حسینی بود من بیچاره رو که آش خور بودم کردند شیفت سرهنگ،صبح که رسیدم سرهنگ گفت بپر برو چایی بزار یه صبحانه هم ردیف کن،بعد این اینکه خوردیم و سیکل پاسداری رو همراه گروهان تحویل دادیم بریم خونه،بعد هم رفت سراغ گروهان
منو میگی،تنبلی تمام وجودم رو یک صدا فریاد می کرد که بپیچون!،منم به ندای درونم گوش دادم به جای اینکه از بیرون اب بیارم رفتم سر یخچال دیدم یک بطری 3 لیتری اب یخ اونجا هست،دو سومش رو ریختم تو سماور ،بدو بدو پریدم اشپزخونه الکی گفتم سرهنگ مهمون داره یه قالب بزرگ پنیر گرفتم،بعد سری رفتم اتاقم دو سوم پنیرو رو گذاشتم تو کشو بقیه رو بردم اتاق سرهنگ،چشمتون روز بد نبینه،دیدم یه ابر سفید بالای سماور جمع شده یه بویی هم میاد! در سماور رو باز کردم دیدم اب تقریبا تموم شده شده! با اینکه تازه ریخته بودم!در یخچال رو باز کردم اومدم از همون بطری بریزم که.... چشمتون روز بد نبینه! یهو روی بطری رو خوندم دیدم نوشته گلاب 90% کاشان! همون موقع سرهنگ همراه فرمانده پادگان و فرمانده گروهان اومد تو! وسه خودش مهمون دعوت کرده بود! برگشت گفت این بوی چیه؟ گلابه؟ منم با خونسردی جواب دادم بله بوی گلابه! پرسید از کجاست؟ منم برگشتم گفتم از برکات این روز دیگه،همه جا بوی گلاب می ده!یه خورده فکر کرد گفت خوبه حداقل اینجا خوش بو شده، سه تا چایی خوش رنگ بریز و برو صبحانه برای 3 نفر بیار،فرمانده محترم پادگان تشریف آوردن!اصلا وقت این نبود که برم از بیرون اب بیارم! تازه ضایع هم بود! بغل یخچال یک گالن 20 لیتری اب بود که برای جیپ سرهنگ بود،فکر کنم از آب حموم پر کرده بودن برای شستشو،یه 3 ماهی هم اونجا بود و حسابی جلبک زده بود! همونو خالی کردم توی سماور! جاتون خالی یک ابر اسکلت شکل سبز رنگم روی سماور ظاهر شد،بطری گلاب هم یواشکی لای سفره گذاشتم به بهانه تمیر کردن سفره بردم بیرون! بطری رو با آب شیر پر کردم که گندش بعدا در نیاد،
توضیح: بندو بساط سماور یخچال و چایی تو یه اتاقک کوچیک تو اتاق خود سرهنگ بود
سری اومدم تو اتاقم تا در کشو رو باز کردم البرت و الفرد و نصرت پریدن بیروم! از همه جای پنیر گاز زده بودن! پنیر سفید شده بود عین پنیر سوراخ دار تبریز! چاره ای نبود! همون رو 2 قسمت کردم همون جوری گذاشتم جلوی فرماندهان! سری پریدم چایی بریزم دیدم به طور وحشتناکی اب بوی فاضلاب میده! قبل اینکه بوش بپیچه،یه چایی سریع با همون وضع دم کردم یه من هم دارچین ریختم توش که هم بوش عوض شه هم طعمش!بعد هم چایی رو گذاشتم جلوشون سری پریدم دوتا پارچ اب کردم گذاشتم جلوی پنجره که وقتی میرم تو ار پشت پنجره تعویض اب کنم! تا رفتم تو سرهنگ گفت 3 تا چایی دیگه بیار! چه خوششونم اومده بود!منم دوباره از اون معجون براشون ریختم سری اومدم اب سماور رو اروم ریختم توی گالن،از پشت پنجره توی سماور اب تازه ریختم!
یه کیسه فریزر هم پیدا کردم چایی قوری رو ریختم توش! تو همین مدتی که اینها هی می گفتتندمی خندیدند اب جوش اومد یه چایی درست کردم با دارچین،سریع اومدم سفره رو جمع کردم،پنیرها رو ریختم دور،به این موشها هم فحش می دادم! رفتم تو اجازه مرخصی گرفتم ار صحنه جنایت فرار کردم به ته پادگان! یه یک ساعتی چرخیدم اومدم ببینم اوضاع چطوره،دیدم این سه تا فرمانده دل هاشون رو گرفتن وایسادن جلوی در دستشویی هی میرن تو هی میان بیرون! به من فحش می دن! آخرم با اون اوضاع ابکی گوارشی رفتن بهداری
فرمانده کل پادگان با اون لهجه غلیظ بوشهری می گفت من دستم به این سربازت برسه از.... دارش می زنم!
خلاصه منم سریع پادگان رو ترک کردم،صبحش سرهنگه اومده بود همه چی رو از جمله سماور رو چایی دیروز رو چک کرده بود دیده بود همه چی اکی هست نتونست گیر به من بده
منم داشتم برای سربازهای اتاق تعریف می کردم ،قاه قاه می خندیدم که به قسمت گلاب که رسید،یکی از سرباز های صفر و پاچه خوار سرهنگ که به حیف نون مشهور بود در یک لحضه غیب شد و منو به نازلترین قیمت فروخت به سرهنگ! نتیجش این شد که در یک لحضه سوتی این جانب در سراسر پادگان و بخش های زیر مجموعه مخابره شد و وقتی فرمانده بخشی منو میدید قاه قاه می خندید می گفت چطوری گلاب دم کن! شانس اوردم حیف نون قضیه آب گالن رو نفهمید! وگرنه منو به جرم اقدام به قتل قضایی می کردن! 

------------------------------------- 

 

چند وقت پیش بابام می خواست زنجیر چرخاشو از تو انباری بر داره کلید انباری رو پیدا نکرد.از اونجایی ک من کلید انبار رو تو دسته کلیدم داشتم اومد پیش من ( صبح زود بود.من خواب بودم.نمی دونم خواب چی رو میدیدم.)بابام گفت : علی کلید انبار رو بده.گفتم : دادم جیرایا ساما .بابامو بگی این طوری شده بود .گفت دادی ب کی ؟ گفتم : دادم ب جیرایا ساما.بابام رفت مادرم رو از خواب بیدار کرد گفت : بیا ببین کلید انبار رو داده ب کی.مادرمم پرسید گفتم : میگم دادمش ب جیرایا ساما.مادرم 2 زاریش افتاد ک من هنوز خوابم.گفت : پاشو برو ازش بگیر بابات لازمش داره.منم با ی خورده نق نق پا شدم آب زدم صورتم و لباس پوشیدم.بابام همینطوری منو نیگا میکرد(عین همین ).خلاصه حاضر شدم رفتم دم در.گفتم : چی می خواستید ؟ بابام گفت : کلید انباری.از جیب شلوارم دادم بهش.رفتم تو تختم.بابام همینطوری مونده بود .ولی چون دیرش شده بود رفت و بی خیال شد.هر وقت یادش می افتم کلی می خندم.
---------------------------------- 

 

من یه دوستی دارم که در دوران کودکی فکر میکرده مامان باباش خواهر برادرن!!!   

-------------------------------- 

 

چند وقت پیش با چند تا از رفیقام داشتیم توی پیاده رو میرفتیم!! تصمیم گرفتیم بریم اونور خیابون!!! و چون نزدیکای چهارراه بودیم، شهرداری، پیاده رو و خیابون رو با نرده های با ارتفاع حدودا 1 متر جدا کرده بود!!!
همه مثل آدم پاشونو بلند کردن و گذاشتن اون ور نرده!!! ولی من یاد جکی جان افتادم و خواستم کلاس بزارم، یه دستمو گذاشتم روی نرده و جفت پا از روی نرده پریدم که پام گیر کرد به نرده و از مخ خوردم زمین!!!
همه ملت وسط خیابون و پیاده رو زدن زیر خنده!!! من هم خواستم ضایع نشم پاشدم و راهمو ادامه دادم!!!  

----------------------------------- 

 

یه سوتی دیگه!!
با چند تا از رفقام رفته بودیم کوه!!! از این کوه ها که بعضی از جاهاش صخرست و باید دست به سنگ بری بالا و قدمات بین دوتا پله از سنگ گاهی خیلی بلند میشه!!!
داشتیم میرفتیم بالا .. به یه جایی رسیدیم که یه دره 20 متری زیر پامون بود و تنها راه عبور ازش رد شدن از یه سینه ترسناک بود!!! وسطای صخره بودیم که به یکی از این پله های خیلی بلند کذایی خوردم!!! دوتا دستمو گیر دادم به دو تا جای دست و یکی از پاهامو بلند کردم و کشیدم که بزارم روی اون یکی جاپا که یه دفعه یه صدای وحشتناک اومد!!!! .... وسط هوا و زمین، توی اون وضعیت خشتک شلوارم جر خورده بود به چه وسعتی!!! ، (بقیشو خودتون حدس بزنید!! )!!!! مونده بودم بخندم یا گریه کنم!!! رفقای نامرد منم که دیده بودن اوضاع اینطوریه ، حس هنریشون گل کرده بود و موبایلاشونو در آورده بودن و شروع کرده بودن به فیلم هنری ساختن!!!!

بیچاره شدم تا تونستم سرشونو شیره بمالم و فیلم ها رو از رو گوشیهاشون پاک کنم!!!  

 ----------------------------------- 

 

یکی از سوتی های تابلو من این بود فیش بدست روفته بودم پول باشگاه واریز کنم بانک ،دیدیم یه آقایی امده اونجا داره شماره حساب یک بانک دیگه رو زوری می خواد تو این بانک وارد کنه،هر چی متصدی بانک می گفت آقا برو بانک ملت،اینجا که بانک ملت نیست گوش نمی داد،منم رفتم جلو توضیح دادم اقا برو خیابان پایینی اونجا می تونی امور بانکی خودتون رو انجام بدی،بلاخره بعد از چند دقیقه راهنمایی این آقایی که سواد چندانی هم نداشت رو راضی کردم بره
نوبت من شد به متصدی بانک گفتم اعصابت رو خورد نکن! خوب این ادم سواد نداشت،بیش تر از این نمی شد ازش انتظار داشت،متصدی هم یا آهی کشید گقت نمی دونی ما که چی می کشیم اینجا....
هیچی آقا،فیش من رو گرفت که واریز کنه یک نگاه متعجب به من انداخت،از گیشه اومد بیرون،دستشو رو شونه من گذاشت،یک نگاه معنی دار به من کرد،با لحن دوستانه گفت،دوست عزیز،اینجا بانک ملی هست! شما باید بری بانک سپه،چون فیش شما مال بانک سپه هست! تصور کنید نگاه های طولانی صف رو که با نگاهشون می گفتند ضایع شدی بدبخت!  

------------------------------------------- 

 

یکی از رفیقام می خواست بره دو بی بهش 400 هزار تومن دادم واسم ی کلاه نقاب دار بیاره.آورد.دمش گرم 50 هزار هم خودش روش گذاشته بود.ی روز یکی از رفیقام گفت کلات رو ی روز بده من.منم یهو رفاقتم گل کرد دادم.هیچی دیدم دو سه روزه از رفیقم خبری نیست.رفتم دم خونشون.مادرش گفت رفته سربازی (منو بگی دپرس شدم آخه کلاه منم برده بود).آموزشیش تموم شد.گیرش آوردم.هیچی ما رو پیچوند.می رفت سربازی ( تو زاهدان افتاده بود) اونم با کلاه من.بالاخره شنیدم سربازیش تموم شده.گیرش آوردم .می دونید چی گفت :گفت دادم ب یکی از فامیلامون ک تازه داشت میرفت سربازی حالا من ز تو کف اون کلاهم آخه دیگه مثلشو پیدا نکردم.ولی امید وارم وقتی داشتم می رفتم سربازی یکی اون کلاه رو بهم بدش (چی میشه ؟) 

-------------------------------------- 

 

بچه سوسول های مثل ماها وقتی می رن سربازی همیشه دچار مشکلاتی می شن،از جمله هم خدمتی من،این اقا عادت نداشت غیر از دستشویی خونشون جایی دیگه ای بره،فرض کنید تو دوره آموزشی این دوست شفیق بنده سه روز تمام دستشویی نرفت! یک روز این دوست من بدو بدو فت تو بوفه یک بستنی دایتی خرید،بستنیشو انداخت دور چوبش برداشت بدو بدو رفت تو دستشویی! اقا یک دقیقه گذشت! دو دقیقه گذشت! 20 دقیقه گذشت دیدم با گریه اومد بیرون دیدم یک جوری خیلی بد داره راه می ره! هیچی رفت بهداری با صدای قهقه های دکتر اومد بیرون! اونم با برگه 72 ساعت استراحت در منزل! البته جایی نگفت چی شده! ولی این راز برای اشراری مثل ما پوشیده نماند! رفیق ما چون سه روز دستشویی نرفته بود دچار یبوست شده بود،اونروز هم دیگه داشت می ترکید اما هر چی زور میزد فایده نداشت! برای همین چوب بستنی دایتی در یک جای شریف فرو کرده و شروع کرده بود هم زدن تا شاید فرجی بشه
اما بعد 20 دقیقه تلاش شگفت انگیز ما تهت گرامی را زخمی کرده بود با خنده های پر از اشک جناب دکتر،بعداز دادن دارو و رفع حاجت،برای بهبودی زخم های حاصله به مدت 72 ساعت به منزل فرستاده شد! 

------------------------------------------------ 

 

یکی از رفقام از روز اول آموزشیش تو سربازی صحبت می کرد.میگفت شب اول ک خاموشی دادن افسر نگهبان اومد ببینه همه تو تختن یا نه.هیچی.میگفت ک افسر نگهبان پرسید همه خوابن ؟ بعد بالا سریش بلند داد زد بله هیچی بهش یاد دادن ک اگه خوابیدی ک صدات در نمی آد.روز دوم افسر نگهبان می پرسه......هیچکی هیچی نمی گه.بعد افسر نگهبان می گه : کی خودکار داره.اون ابله بلند داد می زنه من.من.و می پره پایین.( خیلی خر بوده یارو ).هیچی میگفت اون شب تا صبح ب اون یارو بشین پاشو دادن  

-------------------------------------------------- 

 

من کلا با پشه ها میونه خوبی ندارم و یکی از کارایی که واقعا ازش لذت میبرم، گرفتن پشه ها روی هوا با یه دسته!!!
چون محله ما پشه خیلی داره، توی این کار واقعا حرفه ای شدم .... و مدال طلای جهانیش مال خودمه!!!

یه روز توی دانشگاه با چند تا از رفقام توی اتاق یکی از استادا بودیم و مشهول پاچه خواری بودیم .. که یه دفعه یه پشه با صدای ویییززززززز مثل جت از جلوم رد شد!!!! منم برای یه لحظه از خود بی خود شدم و با یه حرکت سریع و برق آسا پشه رو گرفتم!!! همه یه دفعه خشکشون زد که این بشر چرا اینطوری کرد!!! منم جوری وانمود کردم که انگار نه انگار!!!! البته انقدر حرکتم سریع بود که استاده هیچی نفهمید و جون سالم به در بردیم!!!!
البته تا یه هفته سوژه خنده بچه های کلاس شده بودیم!!!

--------------------------------------------- 

 

اول از همه بگم که من آدم ریلکسی هستم و اگر هوا خیلی گرم باشه، گاهی وقتا فقط با یه شرت (منظور همون شلوارکه که پاچه هاش خیلی کوتاهه) توی خونه می چرخم !!!
در این زمیه هم بارها سوتی های جور واجور دادم که یکیشو که الآن یادمه مینویسم!! :

صبح یه روز تابستونی (البت صبح که چه عرض کنم!!! ظهر!!!) از خواب پا شدم و طبق عادت همیشگی فقط یه شلوارک کوتاه تنم بود!!! تیشرتی رو که گوشه اتاق افتاره بود، نصفه نیمه انداختم روی سرم و همونطور خواب و بیدار در اتاق رو باز کردم و اومدم توی هال خونه!!! تیشرت رو که از سرم کشیدم پایین و کلمو از توی یقش بیرون آوردم، یه دفعه دیدم چند تا از خانومای جوون و تازه عروس فامیل که خیلی هم باهاشون رو درباسی دارم (و یکیشون هم زن یه طلبه شده!!! و یکی دیگشون درس طلبگی میخونه!!! ) نشستن توی حال و دارن برُ و بر منو توی اون وضعیت ضایع نیگاه میکنن!!!!
یه دفعه خواب از سرم پرید!!! و برای ینکه وانمود کنم که مثلا ضایع نشدم، یه سلامی انداختم و پشتمو بهشون کردم و آهسته آهسته اومدم توی اتاقم و در رو بستم!!!! در همین لحظه بود که همشون منفجر شدن و زدن زیر خنده، طوری که صدای خندشون تا سر کوچه شنیده میشد!!!! منم همینطور عرق میریختم !!!   

تا شب دیگه همه فامیل قضیه رو فهمیده بودن و به ما راه و بی راه تیکه مینداختن!!!!

---------------------------------------- 

 اتفاقا منم یه هم چین سوتی داشتم! اما خیلی مخوف تر بود!من کلا ادم شری هستم،سر مسافرتی که با دوستان رفته بودیم شمال،و اذیتی که موقع رفتن تو جاده کرده بودم،ارازل محترم لطف کردند و تصمیم به انتقام گرفتتند!هیچی شب شد و ما خوابیدیم،صبح زود یکی از بچه ها برای تهیه صبحانه رفت بیرون،ساعت 9 دیدم این دوست من داره در میزنه،هیچ کسم بروی خودش نمیاره،با زور و زحمت پا شدم تی شرتمو تنم کردم درو که باز کردم یکی منو با لگد انداخت بیرون! دوست منم سریع پرید تو درو بست! یک لحضه به خودم اومدم دیدم از کمر به پایین هیچی تنم نیست! مسول پلاژ هم داره منو با تعجب و دهن باز نگاه می کنه! یهو دیدم یه پوست گوسفند تو حیاط اونجا هست بستم به خودم! عین سرخ پوست ها شده بودم!به هزار التماس و غلت کردم درو باز کردند! فقط خوشحال بودم کسی منو ندید! این بی شعور ها هم هر هر می خندیدن! لباس عوض کردم اومدم بیرون دیدن همون مسئول پلاژ هنوز تو شوکه! دهنشم بازه! یهو یک صدای بچه رو شنیدم که می گفت مامان مامان همون اقا بی تربیتس بازم! تازه فهمیدم که خیلیا از پنجره دیدن! چه می شه کرد گاهی زندگی سخت می شه ! 

------------------------------------- 

 

من هم یه بار با یه مشت ارازل و اوباش رفته بودیم مسافرت شمال!!!! این بی وجدانا وقتی که من خواب بودم یه دفعه پریدن سرم و دست و پامو محکم نگه داشتن و همه لباسامو کندن و شروع کردن به عکس گرفتن و عکاسی کردن!!! منم توی اون وضعیت مدام تقلا میکردم ....!!!! کینه این حرکتشون رو توی دلم نگه داشتم تا سر یه فرصت مناسب تلافی کنم .... زیاد طول نکشید و بعد از چند ساعت فرصتی رو که میخواستم بدست آوردم ... این یجوج و مجوج ها همه رفته بودن دریا آب تنی و من فقط مونده بودم توی ویلا ....!!!! و مقدمات نقشه شومم رو حاضر میکردم ..... دوربین فیلم برداری رو توی یه پاکت پلاستیک خوب بسته بندی کردم و رفتم توی حموم و بالای پرده وان، زیر یه تاقچه واری که داشت نصبش کردم ... و گذاشتم که فیلم بگیره ... 1.5 ساعت فیلم داشت ... بعد دوربین دیجیتال رو هم گذاشتم روی حالت burst که 10 - 12 تا عکس رو پشت سر هم میگیره ....
منتظر شدم تا همه از دریا برگردن .... این فلک زده ها هم از دریا برگشتن و گله ای ریختن توی حموم ... من هم یه 5 دقیقه ای صبر کردم و رفتم پشت در و یه دفعه در رو باز کردم و دستمو گذاشتم روی دگمه دوربین دیجیتال و اون صحنه های +18 رو ثبت کردم ....   

 اینا هم تا منو با یه دوربین دیدن ، حول کردن و پریدن طرفم که در نتیجه صحنه های جالبی رو توی دوربین فیلم برداری بالای حموم ثبت کرد .....  

حالا نوبت اونا شده بود که بیان منت کشی تا عکسا و فیلماشون رو پاک کنم ....

--------------------------------------------- 

 

من ی بار واسه بی خوابی با پسر خالم رفتم دکتر . اولش ک رفتم ویزیت بگیرم زنه گفت چیه ؟ هان ؟ منم بلند گفتم مریضم.یهو همه خندیدن .اسم دکترش سوری بود .هیچی ب یارو میگفتیم دکتر الکی و همینجوری صداش می کردیم.اومد نسخه بنویسه من دیدم یه تار موی پسر خالم ریخته رو شونش.گفتم : سینا ریزش مو داری هاااااااااا.... پسر خالم از دکتر پرسید ؟ آقای دکتر واسه ریزش مو باید چی کار کرد ؟ منم یهو از دهنم پرید ک سینا این دکتر الکی خودش کچله چی می پرسی ازش ؟ آقا این دکتر ی نگاه حولناک ب من کرد بعد ب پسر خالم گفت باید بری پیش متخصص.هیچی موقع بیرون اومدن بیسکوییت دیجستیوی ک دستم بود رو روی میز دکتر جا گذاشتم.دکتره گفت آقا بیسکوییتت.یهو پسر خالم گفت :باشه آقای دکتر میل بفرمایید سبوس داره واسه رشد مو خوبه.یهو دکتره داد زد :بفرمایید بیرون آقا بفرمایید .
بعد اونی ک ویزیت میداد با ی لحن پر رویی گفت : هرررری.ما هم رفتیم پایین .بعد ی خورده خنده یادمون اومد دختره پر رو بازی در آورد.بر گشتیم بریم پیش مدیر مطب و بگیم این چه وضعیه ؟ چرا با ما اینطوری حرف میزنه و اینا.رفتیم دفتر مدیریت یهو اینطوری شدیبم آخه دکتر الکیه نشسته بود پشت میز 2 دقیقه پیش ک جای دکتر داخلی نشسته بود چطوری رفت اونجا نمیدونم هیچی دیگه پسر خالم سریع خودش رو جم و جور کرد و گفت : جناب آقای سوری می خواستیم از شما معذرت خواهی کنیم.منم ک همونطوری تو شوک مونده بودم.خلاصه ی چایی خوردیم و تو عمرمون با ی دکتر هم رفیق شدیم و اومدیم بیرون
ولی هنوز ک هنوزه بیشتر شبها بی خوابم .....  

 ----------------------------------------------- 

 

5 سال پیش ظهر 4 شنبه سوری بود.ککتل مولوتوف درست کردم.می خواستم یکیش رو ظهر بندازم تا رفیقام ببینن .حساب کنید ی خیابون خالی 15-20 تا ارازل منم جلوی همه.هیچی پارچش رو آتیش زدم دستم رو بردم عقب ک پرت کنم یکی دستم رو گرفت...... برگشتم دیدم ی گشت پلیسه
20 تا آدم اونجا بودن ی ثانیه قبل ولی وقتی دست منو گرفت تا شعاع 30 کیلومتری موجود زنده ای وجود نداشت.....ب یارو گفتم پرتش نکنم همین جا می ترکه هااااااااااااااا.....گفت بندازش تو جوب آب.جوب خالی بود وقتی انداختم آتیش اومد بالا یهو ی باتون اومد تو کمرم و چشمام سیاهی رفت .خلاصه تو بازداشت کلی کتک خوردیم و یکیشون عشقش کشید بعد از ظهر همون روز منو ول کردن ولی من تا چند وقت تو کف بودم ک این رفیقام چطوری جیم شدن ؟
اتفاقا همه صحنه ی ترکیدن ککتل مولوتف رو دیده بودن.اما من دیگه واسه هیچکی ککتل درست نکردم   

------------------------------------------------ 

 

یه سوتی هم از من البته بیشتر جنبه خاطره داره
من بچه که بودم یه جوجه داشتم ماه و خوشگل . مشکی متالیک شیشه دودی رینگ اسپورت و....
من اینو انقدر بادستام میگرفتم مینداختم بالا دوباره میگرفتم که نگو بعضی اوقات تا دو متر هم میرفت هوا (البته یک روز بیشتر نتونستم این کارار رو بکنم)
خلاصه من اینو تو اون یه روز انداختم بالا پایین که پرواز بگیره اما جوجه دیونه و بی جنبه حاش به هم خورد مرد.  

----------------------------------------------- 

 

من و بابا بزرگم

ظهر جمعه جاتون خالی کباب درست کردیم. تصمیم گرفتیم نهارمون و تو حیاط
بخوریم. قرار بود من وپویا وسایل سفره رو که مامانم آماده کرده بود از تو آشپزخونه بیاریم تو حیاط. راستش نه من حال کار داشتم نه آقاپویا. اون به من میگفت پاشو من به اون میگفتم پاشو. اوایل خیلی مودبانه و رسمی از همدیگه خواهش میکردیم.
پویا: آقا امیر لطف کنید وسایل و شما بیارین
امیر: نه آقاپویا اختیار دارین تا یه بزرگتر اینجا نشسته من به خودم اجازه یه همچین جسارتی رو نمیدم.
10 دقیقه گذشت. هر کدوم از دنپایی ها یه گوشه باغچه و حیاط افتاده بود
(به دلیل رعایت شیونات اسلامی از ذکر جزییات معذورم)
یکم که گذشت و نفسمون بالا اومد چشممون افتاد به شلنگ آب. اون بدو من بدو اون جیغ من جیغ تر!
دوتایی با هم رسیدیم خندمون گرفت گفتم حالا خوبه که هیچ کدوممون حال نداشتیم از جامون بلند بشیم و چسبیده بودیم رو زمین.
قربونت داداشی حالا که بلند شدی وسایلم بیار
.
دیدم حالاست که شیر آب و باز کنه و من خیس بشم. چون من تجربه قبلی خیس شدن توسط این مستکبر زورگو (یعنی داداشم) و داشتم از تجربیات تلخ گذشتم استفاده کردم و سریع یه پیشنهاد غیر معقول دادم و اونم قبول کرد
.
قرار شد من وسایل و بیارم تا دم ایوون بدم به پویا و اونم مسیرطولانی ایوون تا حیاط و طی کنه.
کارمون از اینجا شروع شد که من دو ساعت میرفتم تو آشپزخونه یه قاشق میگرفتم دستم و میومدم تو ایوون پویا و صدا میکردم و دستم و به زور از بین نرده ها( نه از بالا) رد میکردم و در اوج مشقت اون یه دونه قاشق و میدادم به پویا دوباره میرفتم قاشق بعدی رو می اوردم
.
بقیه وسایل سفره رو هم یکی یکی به همین روشی که گفتم آوردم. تازه بعضی وقتها دست پویا بین نرده ها گیر میکرد و قاشق از دستش می افتاد زمین دوتایی با هم میگفتیم وای کثیف شد از اوللللل(ل نشانه اهمیت کاره)
دوباره پویا قاشق و از رو زمین بر میداشت دستش و از بین نرده ها به زور رد میکرد من قاشق و از دستش میگرفتم میرفتم تو آشپزخونه وقاشق و می شستم و دوباره میومدم دستم و از بین نرده ها رد میکردم قاشق و میدادم به آرامیس و................
پارچ دوغ رو که آوردم پویا خندش گرفت و گفت : این یکی دیگه از بین نرده ها رد نمیشه کار کاره خودته آبجی. گفتم نه داداش واسه اینم یه فکری کردم پاشو بیا انگار مامانم از چشمام متوجه افکار پلید تو ذهنم شد و گفت خدا خیرت بده پارچ و بده من میارم تا نشکسته.
ولی من با تاکید بر این جمله ی " کار آن کرد که تمام کرد" اصرار داشتم پارچم خودم بیارم. پویا و صدا کردم گفتم بدو بیا پارچ وبا همدیگه ببریم.
به مامانم میگه مامان خدا وکیلی من نمیدونم پس فردا شو هر بد بخت امیر دلش و به چی این بشر خوش کنه؟؟ منم جواب دادم هر چی که زنت دلشو خوش کرد. با اینکه جواب دادم ولی حرصم در اومد و پارچ و گذاشتم لب ایوون تا میخورد زدمش ولی چه فایده انگار دارم پشه باد میزنم
وقتی میخاست دستم و بگیره داد زدم مامان به این پسرت چیزی نمیگی
دستم شکست پویابا یه خنده تمسخر آمیزی یواش در گوشم گفت آخه کجات بزنم نمیری؟؟
خلاصه داشتیم دو نفری با هم پارج و می آوردیم اولش که از بس خندیدیم پارچ نصفه شد. چند قدمی مونده بود تا برسیم پام گیر کرد به یکی از همون دنپایی ها یی که.................؟؟؟
خدا رو شکر پارچ نصفه بود وگرنه مامانم با ماست یکی میشد چون آبهاش که بین راه ریخته بود و فقط ماست هاش ته پارچ مونده بود.
تا اومدیم سفره رو پهن کنیم یکی دو ساعتی طول کشید جاتون خالی خیلی به دلمون چسبید. غذامون و که خوردیم بابام پا شد بره اون طرف حیاط دنبال لنگه دنپایش بگرده. هنوز چند قدم نرفته بود که پاش پیچ خورد و نزدیک بود بیفته زمین.
میدونید چرا؟ آخه یه لنگه از دنپایی های خودش پاش بود یه لنگه دنپایی از مامانم
و از اینجا بود که تازه داستان شروع شد . من و پویا اون روز تمام طب پزشکیمون به کار گرفتیم اول پای بابام و با بتادین ضد عفونی کردیم مامانم حرص میخورد میگفت: مگه پای باباتون زخمه که بتادین میزنین؟؟
دست آخرم پای بابام و اتل بندی کردیم اونم چه آتلی. کاش میخهای چوبها نره به پاش!!
الهی دورش بگردم بابام هی میگفت پام درد میکنه ولی ما (من و پویا) فکر میکردیم داره خودش و واسه مامانم لوس میکنه. تا اینکه پاش ورم کرد و دیگه نتونست پاش و بزاره رو زمین. بعد از ظهر رفت دکتر و با پای گچ گرفته اومد خونه.
این داستان ادامه دارد......................

------------------------------------------------ 

 

یه بار عموم تازه از آلمان اومده بود ماهم رفته بودیم خونه ی پدربزرگم اینا!
من اونجا رفتم حموم!
اومدم سرمو بشورم دیدم همه ی شامپوها از این سدر و سیر و این جور چیزا بید!!!
یه کم این ور اونورو نگاه کردم دیدم یه شامپوی خوشگل خیلی خارجکی داره اون گوشه برق میزنه!!!
چه رنگی چه بویی عجب شامپویی! (قافیه رو داشتی؟! )
دیدم روش آلمانی نوشته (منم که چقدر حالیم بود!!!)
منم خوشحال و خرسند ورداشتم نصف شامپو رو خالی کردم رو سرم
خلاصه کارمونو کردیمو اومدم بیرون!
موهامو خشک کردم (یه احساس غریبی بهم دست داد!!! )
نگاه کردم دیدم ...
بلا نسبت چوب!!!
موهام به این حالت دراومده!
شانس اوردم کچل نشدم!!!
بعدا فهمیدم که بعله اون شامپویی که با خوشحالی خالی کردم رو سرم شامپوی بدن بوده!!!!
و برام درس عبرتی شد که غیراز خونه جای دیگه نرم حموم!
اگه میرم از شامپوی سیر استفاده کنم چون هم خوشبوئه هم واسه ریزش مو مفیده
اگرم نمیخوام سیر بزنم حداقل برم آلمانی یاد بگیرم که در آینده به دردم بخوره (تشخیص شامپوی مو از شامپوی بدن!)...والا
------------------------------------------ 
 
اون موقع دوم نه سوم راهنمایی بودم.با دخترا دوست بودم ولی اهل رابطه ی عشقی و این چرت و پرتا نبودم.هنوزم نیستم .هر کی ک میومد رابطه ی عشقی و اینا برقرار کنه یا اذیتش میکردم تا بیخیل شه یا دوستیم رو باهاش قطع میکردم. ی مدت شده بود کل رفیقام همه از دم عاشق شده بودن ( تنهایی بد دردیه ) . ما هم دیدیم کل بر و بچز یا با عشقشونن یا تو فکرشن یا دارن باهاش صحبت میکنن یا ......
خلاصه تو این دنیا نیستن احساس تنهایی کردم . گفتم خوب منم برم ببینم این جیگول بازیا چی چی هست . بالاخره تصمیم گرفتم ک با یکی از دوستام ک قبلا بخاطر همین موضوع کلی اذیتش کرده بودم ... آره دیگه. هیچی اینا خونشون ی 5-6 دقیقه ای با ما فاصله داشت.
منم ک هنیشه شعارم اینه ( I'm not LAZY , I just rest befor I get tired ). هی میگفتم امروز بعد از ظهر میرم پیشش .فردا میرم پیشش.تا اینکه ی روز عزم خودم رو جزم کردم . نزدیک های خونشون بودم ک یهو اینطوری شدم . آخه دیدم داره با یکی راه میره و اختلات میکنه
خلاصه همون لحظه 180 درجه چرخیدم و دست از پا دراز تر برگشتم
هیچی این بود قضیه ی شکست عشقی ما
نتیجه ی اخلاقی : یا سر عقیدت وایسا یا اینکه اگه میخوای عاشق شی تا 2 ماه امروز فردا نکن.پاشو همین الان برو پیشش.تنبل هم نباش  
-------------------------------------- 
 
اول از همه بگم که یه زمانی ما خونمون ماهواره داشتیم و پشت بوممون از پشت بوم صدا و سبما هم آبادتر بود ... طوری که برای منحدم کردنش به یه گردان نیاز بود!!!

حدودای 1 سال پیش، صبح یه روز سرد زمستونی ( توی همون تاریخی که پلیس افتاده بود به جون دیش و رسیور مردم ) توی تخت گرم و نرم خودم خوابیده بودم، همه هم صبح زود از خونه زده بودن بیرون و من فقط خونه بودم و ساعت حدودای 11 بود ....!!!
غرق در خواب بودم که یه دفعه زنگ در خونه به صدا در اومد اونم نه یه زنگ کوتاه بلکه یه زنگ دنباله دار و طولانی، منم از خواب پریدم ... چون خیلی خوابم میومد در همون حالت خوابیده چهار تا فحش با خودم به طرف دادم که صبح به این زودی اومده این طوری زنگ میزنه مردم آزار!!! و مجددا به خواب ناز فرو رفتم ... اما طرف ول کن نبود و همینطور یه ریز زنگ میزد (بی ملاحظگی هم حدی داره!!!) .. منم شاکی پا شدم و رفتم گوشی اف افو برداشتم و با عصبانیت گفتم کیه!!! که یه نفر از پشت گوشی با صدای جدی گفت : "از بسیج هستیم .. لطفا تشریف بیارید دم در!!!"
منو میگی انگار که برق سه فاز بهم وصل کرده باشن ... یه دفعه به جای اینکه خواب از سرم بپره، روح از تنم پرید !!! چون اون زمان دقیقا توی همون موج گرفتن ماهواره ها که الانم عکساش توی اینترنت پخشه بود، حسابی ترسیدم و زبونم بند اومد!!! میله های زندان و 80 ضربه شلاق و یه عالمه فکر و خیال بچگانه دیگه اومد توی سرم!!! دقیقا برای یه لحظه نابود شدم ...!!! خودمو جمع کردم و با تته پته به طرف گفتم "چ چ چ ششش م ... چ چ چند لحظه صب ب ر کن نید لطفا!!!"

هر چی نیرو توی پاهام بود رو جمع کردم و به سرعت رفتم به طرف اتاقی که توش ماهواره و تلوزیون بود و با شدت هر چه تمام تر در رو باز کردم و پریدم توی اتاق که رسیور رو از زیر تلوزیون بکنم و گم و گورش کنم!!! که چشتون روز بد نبینه ... یه دفعه یه خانوم و آقا بلند داد کشیدند، "کییییههههه .... بروووو بیروووونننننن!!" منم که سیمای مغزم حسابی به هم گره خورده بود، مثل جن دیده ها از اتاق پریدم بیرون و در رو بستم!! تازه یادم اومد که یکی از اقوام که تازه ازدوج هم کرده بود به همراه همسرش شب رو خونه ما مهمون بودن و اتفاقا شب رو هم همینجا خوابیده بودن و .... !!!!! حسابی گیج شده بودم خیلی درب و داوغون شده بودم .. از یه طرف چون یه دفعه از خواب پریده بودم از طرف دیگه فشار روانی نیروهای بسیج که دم در واسساده بودن، از اون طرف هم این سوتی بیش از حد ضایعی که روبروی این فامیلمون داده بودم .... همونطور پشت در واسساده بودم و میخکوب شده بودم که مرده یه نیمچه لباسی انداخت رو کولش و اومد بیرون .. منم خودمو به نفهمی و ندیدن زدم و خیلی سریع گفتم "ماهواره رو از زیر تلوزیون بکن یه جایی گم و گور کن!!! پلیس دم دره!!!" ... اون طزف هم حسابی ترسید و زود برگشت توی اتاق که اوامر رو اجرا کنه!!!
منم که دیگه اصلا مغزم کار نمیکرد ، بیخیال نابود کردن دیش شدم و همونطوری رفتم دم در!!! اون آقای فامیل هم با همون نیمچه لباس باهام اومد که مثلا یه وقت جلوی پلیسا کم نیارم .... رفتیم بیرون ، دیدیم یه مشت لباس شخصی وایسادن و چند تا فرم هم دستشونه!!! رفتم جلو و گفتم بفرمایید که طرف با یه لحجه محلی ضایع گفت : "از بسیج مسجد محل هستیم!!!! داریم آمار محله ها رو میگیریم .. شما توی این خونه چند نفر زندگی میکندید؟!!! " منم با شنیدن این حرف طرف انگار که روم آب یخ ریخته باشن !!! نفهمیدم چی جواب دادم و تحت نگاه های سنگین این فامیلمون رفتم توی خونه و در رو بستم....!!!! دقیقا کیش و مات شده بودم!!!!! دیگه نه چیزی میشنیدم نه چیزی میفهمیدم ... فقط رفتم توی تخت خوابم و پتو رو روی سرم کشیدم .... و خوابم برد!!!!

چند ساعت بعدش که از خواب پا شدم، همه توی خونه قضیه رو فهمیده بودن و تا منو میدیدن میزدن زیر خنده!!!!

نتیجه گیری اخلاقی : به خودت مسلط باش و انقدر ترسو و منفی بین نباش ...!!!!
---------------------------------------- 
 
هر وقت ی مزاحم تلفنی زنگ میزد من ب حرف میکشیدمش و ی چند ساعتی با هم حرف میزدیم ( اون بیکار تر از من و منم بیکار تر از اون ). یادمه 7 سالم بود یکی زنگ زد خونمون حرف هم نزد.بهش گفتم :
نری یا ماده ؟ اگه نری یه فوت کن اگه ماده ای دوتا فوت کن .یهو یکی داد زد : علی !!!!!!!!!!!
بابام بود اعصابش از دستم خورد شده بود.خلاصه ب خاطر همین حرف ی هفته خونمون حبس بودم.
نتیجه ی اخلاقی : هیچوقت از ترفند ی فوت و دو فوت و اینا استفاده نکنین.
--------------------------------- 
 
پنجم دبستان بودم ک میرفتم کانون زبان ایران کلاس انگلیسی.ی روز معلمه ی چیزی از گفت ( الان یادم نیست چی بود ) بعد پرسید فهمیدی ؟ منم کله ام رو تکون دادم ک یعنی آره.معلمه خوشش نیومد . گفت وقتی میتونی با زبون 6 گرمیت بگی اون کله ی پر از گچ 6 کیلوییت رو دیگه تکون نده.دوباره پرسید فهمیدی؟
منم کلم رو تکون دادم یعنی آره . کل کلاس ب من میخندیدن.هیچی ی 7-8 باری اون گفت و پرسید فهمیدی ؟ منم بدون ی کلوم حرف کله ام رو تکون میدادم ک یعنی آره.بار آخر ک ب حرفش دقت کردم و نکته ی توی حرفش رو فهمیدم با تکون دادن کله گفتم آره ( کل کلاس قه قه میخندیدن ).
خلاصه معلمه من رو انداخت بیرون دیگه هم منو راه نداد منم رفتم تو کلاس ی معلم دیگه
نتیجه : وقتی حواست ب کسی نیست و نفهمیدی یارو چی داره میگه الکی نگو فهمیدم یا اگه میگی زبون 6 گرمیت رو تکون بده و بگو آره نه اینکه با کله ی 6 کیلویی جواب بدی :دی  
------------------------------------ 
 
یادم میاد سال اول دبستان بیدم ثلث دوم بود سال 71 بود یا 72 دقیق یادم نیست!!!!!!!! ( پیر شدیم رفتا)
امتحان دیکته داشتیم. بعد از اینکه امتحان رو دادم فرداش رفتم مدرسه. معلممون خانم طاهری! بعد اینکه اومد داخل کلاس نه سلام نه علیک زارپ زد زیره گوشم!!!!!! منم گفتم واسه چی میزنی گفت ...........( سانسور شد) مگه دیکته رو از سمت چپ به راست مینویسن!!!!!!!!!!!!!!! نمی دونم حالا چجوری بود یدونه غلط نداشتم ولی از چپ به راست نوشته بودم.!!!!!!!!!!  
-------------------------------------- 
 
پیش نیاز : من دوتا قناری دارم .. یه نر و یه ماده که روز اول فروردین تخم گذاشتن ....
اصل داستان : دو سه روز پیش به اتفاق چندتا از رفقا که اونا هم مثل من مجردن، رفته بودیم خونه یکی دیگه از دوستام عید دیدنی!!!! چون یکی از دوستام که توی جمع نبود تازه پدر شده بود، شده بود بحث داغ جمع ما ... نمیدونم حرف چی شد که من یه هو در اومدم به اونی که بقل دستم نشسته بود گفتم من هم دارم دیگه بابا میشم .......... یه دفعه کل جمع ساکت شدن و مات و مبهوت، برُّ و بر منو نیگاه کردن (نمیدونم از کجا این حرف منو شنیدن!!!!) ..... منم یه دفعه شکه شدم که اینا چشون شد .. که دوزاریم افتاد .............
اون وسط ترکیدم از خنده ... و توضیح دادم که به خدا اونی نیست که شما فکر میکنید .... قناری هام تخم گذاشتن !!!! ... ولی با وجود این توضیح، بندگان خدا هنوز تا 2 -3 دقیقه گیج میزدن ....  
---------------------------------- 
 
حدودای دو-سه سال پیش، مراقب سر جلسه امتحان یه درس عمومی، روبروی همه دختر (و پسر) همکلاسیهام ازم تقلب گرفت و منو با فضاحت از جلسه انداخت بیرون !!! (فکرشو بکنید سؤالی که جوابشو میخواستم تقلب کنم چی بود : ویژگی های رهــبــر انـقـلاب را بنویسید!!! که منم برای اینکه بعد از امتحان یه خورده بخندیم، جوابشو توی کاغذ نوشته بودم و آورده بودم سر جلسه!!!!) ... منم که اعصابم اساسی خورد شده بود، رفتم که معتاد بشم!!!! رفتم مغازه بیرون دانشگاه، گفتم داداش وینستون اولترا لایت داری؟! یارو گفت آره و یه بسته اولترا باز کرد ... منم گفتم قربون دستت پس سه نخ لایتشو بده!!! ... یارو فکر کرد از این دانشجوهام که اومدم سر به سرش بزارم، یه هواری سرم کشید و از مغازش بیرونم انداخت!!! اونجا هم ضایع شدم !!!! ....  
 -------------------------------- 
 
سوتی داغِ داغ!!!
همین چند روز پیش در حال مسافرت به سر می بردیم! (جایتان خالی)
شهر خوش آب هوای سرعین (اردبیل)...ایضا" جایتان خالی!
من همینجوری واسه خودم وایساده بودم که گفتگوی چند نفر از اهالی اونجا توجهمو جلب کرد!
چندتا خانم بودن داشتن صحبت میکردن که یهو یکیشون برگشت گفت راستی امسال سال خبیثه هست ها!!!!
آقا منو میگی یه لحظه همچین برگشتم که فکر میکنم دو سه تا از مهرهای گردنم در جا پودر شد!!!
حالا بگذریم از فشاری که به قلبم اومد!!!
اون دو سه تا سکته ای هم که رد کردم هیچی!!!
تو اون سرما یه دوساعت هم به این حالت بیحرکت وایساده بودم که خداروشکر مقاومت کردم نخوابیدم و زنده موندم!!!!
اگه از خنده نمیرم احتمالا از این ماجرا جون سالم به در می برم!!!  
----------------------------------- 
 
سوتی با گوشی موبایل
یه روز داشتم با موبایلم با رفیقم حرف میزدم چند دقیقه گذشت دیدم از اون ور هیچ جوابی نمیادهی گفتم الو الو دیدم هیچ جوابی نیومد یه نگاه کردم به صفحه گوشی دیدم باطری گوشیم خالی شده گوشی خاموشه حالا خدا میدونه چند دیقه عین دیووونه ها داشتم با خودم حرف میزدم
نکته اخلاقی : حاج اقا و حاج خانوما گوشیاتونو شارژ کنید ثواب داره . 
----------------------------------- 
  
مشترک محترم !!
با سلام
لطفا گوشی خود را خاموش کنید
چون می خوایم مخابرات را بشوریم...
 
تست معرفت شناسی
۱. اگه دوسم داری یه جک بفرست
۲. اگه عاشقمی بهم زنگ بزن
۳. اگه برات مهمم یه تک زنگ بزن
۴. اگه دوست داری همدیگه رو ببینیم یه اس ام اس خالی بفرست
۵. اگه از من خوشت نمی یاد هیچ کاری نکن
 
ارسال اس ام اس تکراری حرام میباشد و کفاره آن آموزش منطق به ۶۰ ترک . آموزش غیرت به ۶۰ رشتی و ۶۰ بار شرکت در نمازجمعه قزوین
بقیه اس ام اس ها در ادامه مطلب
 
چند تا جمله ناب :
۱- مرام فقط مرام گاو چون نگفت من گفت ما
۲- صفا فقط صفای مورچه که هر وقت گریه کرد هیچکس اشکش ندید
۳- رفیق فقط کلاغ نه بخاطر سیاهیش به خاطر یه رنگیش
۴- معرفت فقط معرفت کرم نه به خاطر کرم بودنش به خاطر خاکی بودنش
 
بزرگترین آرزوم اینه کوچکترین آرزوت باشم
 
هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند
 اس ام اس های سرکاری
اگـــر کسی ناخواسته محــــبت شمارو به دلش دعـــوت کنه , شما چه کار می کنید ؟
.
.
.
.
دعـــــــوت
فیلمی متفاوت از ابـراهیم حاتمی کیــا
 
 توی زندگی انتخاب دو چیز خیلی سخته:
1- همسر
2- هندوانه
 جوک و اس ام اس
اطلاعیه مهم هئیت دولت:
به تعدادی کارگر ساده جهت انجام امور اجرایی کشور نیازمندیم.
 
آب مایه حیات است. لطفا در مصرف برق صرفه جویی کنید
اداره گاز .....
جوک جدید
به غضنفر میگن اصول دین رو نام ببر میگه: توحید، نبوت، امامت، ونک، رسالت

پیغام گیرتلفن باباطاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت
 
 احمد: مامان! اجازه می دهی بروم با اکبر بازی کنم؟
مادر: نه پسرم، اکبر بچه خوبی نیست. آدم باید همیشه با دوست بهتر از خودش بازی کند.
احمد: پس اجازه بدهید اکبر بیاید با من بازی کند
ترکه میره دستشویی. رفیقش بهش می گه به جای من هم برین!!!!
 
غضنفره میره در خونه دوستش و هر چی در میزنه کسی درو باز نمیکنه با خودش میگه فکر کنم در خرابه بهتره زنگ بزنم
تمام...